روایت سانسور شدهء یک قصهء سانسور شده

جلسه تشكيل شده است. آقايان رؤسا همه در كنار هم بر روي مبل‌هاي استيل نسبتا قديمي نشسته‌اند. هر كدام از آقايان با خود يك نماينده هم آورده‌اند. بر لب هر كدام از اينان نيز به تناوب، لب‌خندي مليح مي‌آيد و مي‌رود. تا اين‌كه جلسه رسميت مي‌يابد.
يكي از حضار كه بعد معلوم مي‌شود منشي يكي از آقايان است، به آرامي و متانت دو لا شده، چيزي به رييس خود گفته و دسته‌اي كاغذ و پوشه را روي ميزش مي‌گذارد. جناب رييس كه سيدي با ابهت به نظر مي‌رسد، با ذكر بسم‌الله و خواندن آيه‌اي از قرآن در خصوص قسط و داد، سخن خود را آغاز مي‌كند.
«از زمان دستور قاطع براي رسيده‌گي به مفاسد كلان اقتصادي تا كنون چندين جلسه توسط شما آقايان و بنده تشكيل شده است. چيزي كه تاكنون كم‌تر به آن پرداخته شده و معظل كلي برنامه‌هاي اين ستاد براي مبارزه با مفاسد مي‌باشد، عدم باور مبارزه از جانب خود ماهاست. متأسفانه مشكل مفاسد اقتصادي امروز دامن‌گير خود ما هم شده است و با اين جلسات، ما تنها در حال در جا زدن هستيم. لذا به نظر من، به‌تر است در اين جلسه بيش‌تر در مورد اصلاح خودمان و اطرافيان‌مان بحث كنيم كه چرا اين بلا دامن ماها را گرفته و چه كنيم كه از آن رهايي بيابيم…»
رييس جلسه هم‌چنان در حال گفتن است كه ديگر عضو سه‌گانه‌ي جلسه كه شيخ جا افتاده‌اي هم هست و در خلال سخنان رييس جلسه، چانه را جلو داده، چشمان‌ش را تنگ كرده و به دقت به صحبت‌هاي وي گوش مي‌داد، بدون مقدمه و طوري كه انگار زبان‌ش را در دهان گرد كرده و سخن مي‌گويد، با صداي خش‌دار به سخنان رييس اعتراض كرده، ديگر عضو اصلي ستاد مذكور را كه او هم سيدي ميان‌سال است را خطاب قرار داده و مي‌گويد: «منظور ايشون چيه؟ من فكر مي‌كنم ايشون با منظور خاصي اين حرفا رو مي‌زنن. جناب آقاي [...]! لطف كنين يه كم شفاف‌تر حرف بزنين. ما اين‌جا جمع شديم مشكل كشور رو حل كنيم، نه اين‌كه به هم‌ديگه تيكه بيايم. شفا‌تر آقا، شفاف‌تر»
رييس جلسه كه معمولا صورت‌ش آميخته به يك خنده‌ي عادت‌گونه است، كمي مليح‌تر مي‌خندد و رو به اين شيخ كرده و مي‌گويد: «حاج آقاي [...]! من منظور خاصي ندارم. فقط در راستاي دستور جلسه مي‌خواستم عرض كنم كه اگه قراره مردم رو به تقوا و پرهيزگاري سفارش كنيم، به‌تره اين‌رو اول از خودمون شروع كنيم.»
شيخ مزبور بدون آن‌كه از عصبانيت‌ش كم شده باشد هم‌چنان با زبان گرد شده در دهان و چانه‌ي پيش آمده از صورت و در حالي كه هر دو دست خود را با شتاب تكان مي‌دهد، ادامه‌ي سخنان رييس را قطع كرده و مي‌گويد: «نه آقا! من كه هالو نيستم. ما اومديم خيلي مسالمت‌آميز و اصولي راه‌كار براي اداره‌ي كشور ارائه بديم، ولي شما ظاهرا تحت تأثير القائات دست‌گاه عريض و طويل خودتون قرار گرفتيد و اين نمايش‌هاي همه‌شبه‌ي تله‌ويزيون رو هم مي‌خوايد به اين‌جا بكشونيد. اصلا من به همين نمايش‌هاي شما اعتراض دارم و به‌تره كه تو همين فرصت اونا رو مطرح كنم. همين آقاي [...] (اشاره به سيد ميان‌سال جلسه) در جريان اعتراض بنده هم هستند و البته اگه ايشون هم اعتراضي دارند به‌تره همين‌جا مطرح كنند. من از زمان امام مورد وثوق ايشون بودم همه‌ي مردم و مسؤولين هم شاهد هستند. يه آدم انقلابي و مبارز. حالا شما بدون در نظر گرفتن جاي‌گاه بنده و اقبالي كه نسبت به من وجود داره اين خيمه‌شب بازي‌ها رو تو تله‌ويزيون راه انداختيد كه چي بشه؟! (باز هم خطاب به سيد ميان‌سال جلسه) ببينيد، اگه من اون روز اومد خدمت شما و گفتم اين جريانات از جاهاي ديگه داره هدايت مي‌شه، واسه همين چيزاس. حالا ما اومديم اين‌جا كه اين حرفا رو بشنويم!»
رييس پيش از آن‌كه شيخ، حرف خود را ادامه دهد، خطاب به دو عضو ديگر ستاد مي‌گويد: «اولا كه بنده منظور خاصي نداشتم، در ثاني، شما هم به‌تره آرامش‌خودتون رو حفظ كنيد كه موضوع اصلي جلسه رو پي بگيريم.»
شيخ باز هم در صحبت‌هاي وي پريده و مي‌گويد: «چه جلسه‌اي آقا جان؟!»
سيد ميان‌سال نيز در حالي‌كه انگشت سبابه و اشاره‌ي دست راست خود را از دو طرف لب‌ش به پايين خطوط خاكستري ريش خود مي‌كشد، در تأييد اعتراضات شيخ مي‌گويد: «بنده هم ممنون مي‌شم كه اين جلسه رو وارد مباحث جناحي و بازي‌هاي معمول سياسي نكنيم و به امور محوله برسيم. شما هم اگه موضوعي ذهن‌تون رو مشغول كرده، به‌تره اون رو همين‌جا مطرح كنيد كه مسائل پيچيده‌تر نشه كه ديگران از اون سوء استفاده كنند.»
رييس جلسه، با همان متانت قبلي و لب‌خندي كه حالا ديگر كمي تصنعي به نظر مي‌رسد، مي‌گويد: «والله، ما نمي‌خواستيم اشاره‌ي مستقيمي به برخي موضوعات بشه. بنده وظيفه داشتم ولو در لفافه بعضي مهمات رو به عرض آقايون برسون‌م اون هم بنا بر وظيفه‌ي ديني خودم. ولي حالا اگه شما اصرار به اين مسأله داريد كه موضوع بازتر بشه، بنده هم مانعي نمي‌بينم. فرد غريبه‌اي هم در بين ما نيست. اون دوربين هم متعلق به خود قوه است كه برنامه‌ي ضبط شده رو با اعمال نظر ما براي بخش‌هاي خبري سيما مي‌فرسته.» رييس سري چرخانده و منشي خود را كه در طرف ديگر سالن نشسته فرامي‌خواند. منشي مثل قبل كمي خم مي‌شود تا صداي آرام رييس‌ش را به‌تر بشنود. چند لحظه‌اي چند جمله رد و بدل مي‌شود و سپس منشي با احترام از سالن بيرون مي‌رود. فضاي جلسه خيلي سنگين شده و حضار همه‌گي در سكوت به سر مي‌برند. چند لحظه‌ي بعد، منشي هم‌راه با يك دست‌گاه ضبط صوت متوسط و نوار كاستي كه در قاب‌ش قرار دارد وارد سالن مي‌شود. از رييس اجازه گرفته آن را در نزديكي محل استقرار سه عضو اين ستاد قرار داده و دو شاخه‌ي برق‌ش را هم به جعبه‌ي سيار تقسيم برق دوربين تصويربرداري مي‌زند. و بعد كاست به دست در همان‌جا منتظر دستور رييس مي‌ماند. رييس اين‌بار با لحني جدي‌تر كه ديگر خنده‌اي هم با آن هم‌راه نيست، رو به دو عضو ستاد كرده و مي‌گويد: «بنده خيلي مايل‌م مسائل بدون آن‌كه به مچ‌گيري‌هاي سياسي آغشته بشه و رسانه‌ها هم از اون مطلع بشند، در بين خود ماها حل و فصل شه. ولي بعضي اوقات اين موضوعات به‌قدري پيچيده مي‌شه كه ما رو مجبور مي‌كنه مستقيما به برخي حوادث اشاره كنيم. نمونه‌ش همين مكالمه‌ايه كه حاج آقا [...] بايد بيش‌تر از ما تو جريان‌ش باشند. ولي متأسفانه تو هفته‌ي گذشته ايشون تمام توان‌شون رو گذاشتند و از تريبون مقدس مجلس هم عليه قوه‌ي ما اقدام به سم‌پاشي كردند و حالا هم اين حرفا رو مي‌زنند.» بعد رو مي‌كند به منشي خود و ادامه مي‌دهد: «آقاي چيز! اين نوار رو بي‌زحمت روشن كن… صداش هم كمي زياد بشه.»
شيخ هم‌چنان كه چانه‌ي خود را جلو داده، با حالتي عصبي به ضبط صوت خيره مانده و با ريش خود ور مي‌رود. سيد ميان‌سال هم در حالي كه يك ور روي مبل استيل محل جلوس خود تكيه داده، چانه‌ش را روي دست خود قرار داده و حالت انتظار به خود گرفته است.
صداي ضبط صوت با كمي آمبيانس و خش‌خش هم‌راه است. مكالمه‌اي كه جملات اول‌ش رد شده و حالا صداي زني نسبتا ميان‌سال از آن شنيده مي‌شود. «… ما همه‌ي مدارك رو از بين برديم. حالا ديگه هيچ مدركي وجود نداره. هم اون سي‌صد ميليون تومن و هم اون دويست ميليون تومن. شما هم به‌تره همه چي رو كتمان كني. يعني به نفع خودته كه اين كار رو بكني.»
از آن طرف تلفن صداي جواني به گوش مي‌رسد كه سعي مي‌كند صدايش فقط براي مكالمه كننده قابل تشخيص باشد. «خب حاج خانوم! من كه اين چيزا رو تو دادگاه گفتم. يعني چي كه من همه چي رو كتمان كنم. من اعتراف كردم…»
باز زن ادامه مي‌دهد: «آقاي جزايري! اين ديگه مشكل ما نيست، حاج‌آقا هم حواس‌ش جَمع جَمعه. ما با بانك هم هم‌آهنگ‌يم. اون‌جا هم ديگه مدركي پيدا نمي‌شه. شما هم مي‌توني تو دادگاه بعدي بگي كه همه‌ي اون حرف‌ها رو تحت فشار زدي. حاج‌آقا هم البته از موضع شما حمايت مي‌كنه. امروز هم تو مجلس حسابي اين مسأله رو زير سؤال برد ولي حالا ادامه‌ي اين موضوع به خود شما بسته‌گي داره.»
مرد جوان ادامه‌ي مكالمه را در پي مي‌گيرد: «خانوم [...]! آخه من…»
در حيني كه اين صداها از ضبط صوت شنيده مي‌شود، شيخ حالت تهاجمي به خود گرفته، از جاي خود جهيده و سعي مي‌كند با همان شتاب و عصبانيت به سمت رييس جلسه حلمه‌ور شود كه با يك شوك ناگهاني كه هم‌راه با صداي عجزآلودي است، به طرفي افتاده كه هم‌زمان نيز منشي رييس با تر و فرزي خاصي مانع زمين خوردن وي مي‌شود. عمامه‌ي شيخ به طرفي مي‌افتد. حضار همه‌گي سعي مي‌كنند خود را به شيخ برسانند. با دستور رييس چند نفر از پيش‌كاران حاضر در سالن زير بغل و پاهاي شيخ را مي‌گيرند تا به بيرون سالن ببرند. رييس از همان‌جا فريادگونه به آن‌ها مي‌گويد: «به‌داري، ببرين‌شون به‌داري قوه. سريع آقا، سريع.»
در حالي‌كه همه سر پا ايستاده‌اند، سيد ميان‌سال در حالي كه رنگ‌ سفيد صورت‌ش به سرخي و زردي گراييده و با لحني خشم‌گين مي‌گويد: «اين چه كاريه آقاي [...]؟! اين چه وضعيه؟! شما به چه حقي صداي مكالمه‌ي خانوم ايشون رو شنود كرديد؟ اين كار شما عين مفسده‌اس. اون وقت يه هم‌چين جلسه‌ي مسخره‌اي هم به پا مي‌كنيد كه جلوي چي رو بگيريد؟»
رييس جلسه كه حالا كمي هم مضطرب به نظر مي‌رسد و سعي مي‌كند هم‌چنان با وقار باقي بماند، پاسخ مي‌دهد: «اجازه بفرماييد آقاي [...]، اجازه بفرماييد. كمي به اعصاب خودتون مسلط بشيد. هيچ‌كار ما هم مفسده نيست. قاضي پرونده قانوناً مجازه كه تمامي مكالمات متهم‌ش رو شنود و ضبط و ثبت كنه. اين مورد هم بنا بر اون اختياري كه قانون به‌ش داده انجام شده و …»
در حالي‌كه اين دو در حال جر و بحث هستند و ديگران نيز يا به اين‌ها نزديك شده‌اند يا با مجاورين خود مشغول تبادل نظرند، يكي از حضار شتابان به سمت دوربين مي‌دود و خطاب به تصويربردار مي‌گويد: «خاموشه؟ دوربين خاموشه؟» و پيش از آن‌كه صداي تصويربردار شنيده شود، صفحه سياه مي‌شود…!

در گفت و گوي پارتيزان با «انيس نقاش» مطرح شد:

لزومي ندارد انقلاب‌مان را فقط به كشورهاي اسلامي صادر كنيم

*بخش نخست

Anis

اشاره: ديگر امروز كم‌تر كسي را مي‌توان يافت كه دستي بر تنور سياست داشته و «انيس نقاش» را نشناسد. مبارزي كه نام‌ش با آرمان آزادي فلسطين عجين شده و يادش روزهاي داغ مبارزه با اسراييل را در ذهن نسل اولي‌هاي انقلاب و آنان كه به هر قيمتي خود را به جنوب لبنان مي‌رساندند تا راه و رسم پارتيزاني جنگيدن با مجهزترين ارتش‌هاي جهان را تجربه كنند، زنده مي‌كند. نام «انيس» فراتر از ذهن انقلابيوني است كه امروز هم‌چنان بر اصول اسلامي گذشته‌ي خود (حداقل در ظاهر) باقي مانده‌اند. وي را بزرگ‌ترين سياست‌مداران غرب هم مي‌شناسند. آنان كه در دهه‌ي شصت و هفتاد و هشتاد ميلادي با معضلي به اسم ارتش‌هاي آزادي بخش جهان دست به گريبان بودند هم هميشه تصوير يك جوان مو بور چشم آبي را در ليست سياه خود نگه مي‌داشتند. همو كه در مقطعي، ملحوظ داشتن‌ش، شرط بسياري از گفت و گوهاي دنياي غرب و جنبش بيداري اسلامي به ره‌بري ايران بود. با همه‌ي اين وجود، نسل امروز ايران، كم‌تر با نام «انيس نقاش» آشناست. يك عرب مقيم ايران كه در گوشه‌اي از اين شهر سر به البرز كشيده، مشغول دل‌مشغولي‌هاي خود است. ولي دل‌مشغولي‌هايي كه بر مدار آرمان‌هاي پنجاه سال گذشته‌ي وي مي‌چرخد. آرام و با مقار است. دفتر بزرگ و مرتبي دارد كه گوشي‌هاي تلفن‌ش از اقصا نقاط دنيا به صدا در مي‌آيد. تا يخ‌ ارتباط‌ش با نگارنده‌ي اين سطور باز شود ساعتي طول مي‌كشد ولي وقتي هم كه بر روي غلطك مي‌افتد مثل خيلي‌ها پسرخاله نمي‌شود! با حوصله به سؤال‌ها گوش مي‌سپارد و تشريحي پرسش‌ها را جواب مي‌دهد و پس از چهل سال مراوده‌ي مستقيم با ايرانيان و بيش از بيست سال زنده‌گي در ايران، فرانسه را به‌تر از فارسي حرف مي‌زند. علي‌ايّ‌حال «انيس نقاش» است و هزار و يك آرزوي تلخ و شيرين آرماني! 

تنظيم و پست‌گذاري اين گفت و گوي دو ساعته چندين ماه طول كشيد كه آن را نه به حساب تنبلي گرداننده‌ي اين وب‌نامه كه به حساب دست و پنجه نرم كردن با دست‌اندازهاي دنيوي بايد گذاشت! به هر روي، قسمت نخست اين گفت و گو را در اين‌جا و قسمت بعد را پس از بلبشوي انتخابات از منظر روشن‌تان بگذرانيد.

يا علي…     (ادامه…)

در گفت‌و‌گوي اختصاصي پارتيزان با «انيس نقاش» مطرح شد

 

لزومي ندارد انقلاب‌مان را فقط به كشورهاي اسلامي

 

صادر كنيم

 Anis

 

گفت و گوي حدوداً دو ساعته‌ي پارتيزان با انيس نقاش، طراح و مجري كشتن شاپور بختيار در پاريس، اولين فرمانده‌ي نظامي شهيد عماد مغنيه در لبنان، هم‌كار عرفات در الفتح، هم‌رزم پيش و پس از انقلاب بسياري از شخصيت‌هاي انقلاب اسلامي، استراتژيست بين‌المللي جهان اسلام و …

 

* پيش‌نهاد به مبارزين سال‌هاي اوليه‌ي انقلاب براي تشكيل سپاه پاس‌داران

* تفاوت‌هاي دولت‌هاي دوره‌هاي گذشته و دولت دكتر محمود احمدي‌نژاد

* نقاط ضعف و قوت اقتصاد در جمهوري اسلامي

* مناسب و يا نامناسب بودن حكومت ولايت فقيه براي اداره‌ي جوامع بشري

* دلايل عقب نشيني عرفات از مواضع اوليه

* راز موفقيت سيد حسن نصرالله و جنبش حزب‌الله لبنان

* دليل بازنگشتن به سنگر مبارزه‌ي رو در رو با اشغال‌گران فلسطين

* سرنوشت فلسطين در آينده‌ي نزديك

* انگيزه‌ي اوليه‌ي اعدام شاپور بختيار، آخرين نخست وزير رژيم پهلوي و مهم‌ترين فعال براندازي نظام جمهوري اسلامي

* چه‌گونه‌گي گرفتن حكم اعدام بختيار و اجراي اين مهم در پاريس

* چرايي عفو حكم زندان ابد پس از تحمل ده سال حبس و انتقال به ايران

* فعاليت‌ها، دل‌مشغولي‌ها و شغل امروزي انيس نقاش

* و…

به زودي در همين پست

آن روز در عراق

 

iraq1

آن روز كه جمهوري بعث عراق، با شليك مشقي چند گلوله سقوط كرد و به اشغال امپراتوري شيطان در آمد، همه گفتيم كه مردم از ظلم ياغي تكريت جان به لب شده بودند كه از چاله به چاه افتادند.

آن روز كه جنود شيطان همه را از زن و مرد و پير و جوان در سرزمين خودشان به بند كشيدند و آب از آب تكان نخورد و دجله و فرات هم مسير چند هزار ساله‌شان را، هم‌چنان طي كردند، همه گفتيم «عزت اين مردم از جمل و صفين و نهروان زخمي شده و در عاشورا به هلاكت رسيده بود.»

آن روز كه ژنرال «جيمز متيس»، فرمانده‌ي تفنگ‌داران دريايي در كانتيكوي ويرجينيا با بي‌شرمي تمام گفت: «شليك به برخي افراد، جالب و سرگرم كننده است.» همه در بهت طرح «كوپر گرين» دونالد رامسفلد در گوآنتانامو بوديم و حق جماعت عراقي مي‌دانستيم كه در كمپ ابوغريب آنان را لخت كرده و الكتريكي‌شان كنند و در كمپ مطار، سلاح ناقابل تيزر، برق پنجاه هزار ولت از خود ساطع كند و تمام موي‌رگ‌هاي زير پوست در بند كشيده‌گان را از هم بدرد و در كمپ بوكاي ام‌القصر با سگ‌هاي دست‌آموز، لت و پارشان كنند.

آن روز كه تصاوير تجاوز جنسي سربازان يو.اس.آرمي و يو.اس.مارينس و كارمندان شركت بلاك واتر، به زنان و دختران مسلمان عراقي، تمام دنيا را در نورديد و همه ديدند كه چه‌گونه چادر عربي زن مسلمان بر زمين پهن است و … و باز گفتيم كه اينان رگ غيرت‌شان از دوره‌ي خلافت امويان و عباسيان خشك شده است.

آن روز كه توافق‌نامه‌ي امنيتي مطرح شد و تلويحا و به اجبار، مقبول دولت‌مردان امروز و انقلابيون دي‌روز عراق واقع شد، همه گفتيم ذلت‌پذيري مرام اين قوم است و سكوت علماي‌شان هم از روي مصلحت.

و اما…

آن روز و آن شب كه آن خبرنگار شبكه‌ي البغداديه‌ي عراق كه چيزي در دست نداشت جز قلم يا دوربين و ديگر هيچ، و بر ظلم طاغيان و جور باغيان سكوت نكرد و سفياني انگلوساكسون تيره و شيطان مجسم را با لنگه‌ي كفش خود رمي كرد و نواخت و نيكوترين بدرقه را در شأن شيطان آفريد، بر خود شك نكردم كه…

… كه هنوز نقطه‌ي اميدي هست. و فاصله‌اي نيست با آن روز كه گردن سفياني در باب ايلياي فلسطين و گردن ابليس هم در كرانه‌ي درياچه‌ي بحرالميت با تيغ تيز ظلم ستيزي نواخته شود و بيعت عالميان هم در سواحل درياچه‌ي طبريه داد را جهان‌گير كند، يعني كمي بالاتر از غزه و اريحا و رفح.

ان‌شاءالله.

انصاف‌تان را شكر!

newspapers

جشن‌واره‌ي مطبوعات و خبرگزاري‌ها به پايان رسيد و اختتاميه‌ي آن هم به خير و خوشي و طبق سنوات گذشته با انتخاب و معرفي برگزيده‌گان مختومه گشت و آن‌چه به جا ماند، اما و اگرها و بايد و شايدها بود.

هميشه و در اين پانزده سال گذشته و مشخصا سيزده سالي كه سكان برگزاري و گزينش مطبوعه‌چي جماعت در دست رقباي سياسي، فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي طيف به اصطلاح اصول‌گراي نظام بود، داد همه‌مان بر هوا بود كه؛ «وااسلاما! جمعي بي‌دين لائيك سكولار مسلك از خدا بي‌خبر، در كشور امام زمان، خوردند و بردند و چاپيدند و چشم فرشته‌ي مظلوم عدالت را از حدقه بيرون كشيدند و تمامي جوايز انتخاب به‌ترين روزنامه‌نگار را بين خود تقسيم كردند.» بعد هم سرمقاله‌هاي قهر گونه‌ي اين روزنامه و آن هفته‌نامه و نشست‌هاي فرهنگي انجمن مطبوعه‌چيان دين‌دار و با تقوا و چه و چه در تقبيح عمل‌كرد وزارت ناارشاد اسلامي و معاونت منظوره كه چه به ناحق داوري و قضاوت شد در اين وانفساي يكه تازي جرايد معاند و ضد دين در كشور عدل و انصاف!

نگارنده‌ي اين سطور در همان ايام ماضي و در اوج كش و قوس معلق بازي‌هاي سياسي همان جماعت بي‌دين بي‌انصاف، از طرف بنياد حذف آثار و نشت ارزش‌هاي دفاع مقدس جناب سردار افشار به عنوان يكي از چند روزنامه‌نگار فعال در عرصه‌ي دفاع مقدس انتخاب شد. اين انتخاب و عمل‌كرد آن موقع بنياد، اعتراض بنده‌ي حقير سرا پا تقصير را در پي داشت و از همين رو از شركت در مراسم اهداي جوايز خودداري كردم. از بالا و پايين و چپ و راست علامت سؤال بر سرم مي‌كوفتند كه چه شده و در اين عرصه‌ي ترك‌تازي جماعت لامذهب، اين ناز و تنعم‌ها بر چه مبنايي است و اين قر و فرها چه حكمتي دارد. و پاسخ من هم، همان رها ساختن تشت رسوايي آن بنياد كريمه از بام مچ‌گيري بود كه بنده‌ي حقير سراپا تقصير برگزيده‌ي روزنامه‌نگاران فعال در عرصه‌ي دفاع مقدس، در كل اين يك سال گذشته، تنها يك مطلب در باب دفاع مقدس نوشته بودم و فعاليتي در اين خصوص نداشتم. هر چند كه با نصيحت عزيزي مبني بر اين‌كه «تو اعتراض‌ت را كردي، اگر نخوري، مي‌خورند!» چند روز بعد به محضر مسؤول وقت روابط عمومي بنياد فخيمه‌ي حذف… شرف‌ياب شدم و سكه‌ي مربوطه را طلبيدم، ولي اعتراض‌م هم‌چنان بر جا بود.

حكايت آن سال ما و چند سال بي‌دينان و پارسال بادينان، امسال تكميل‌تر شد كه خوردن حق و قي كردن انصاف، چندان كار شاق و خارق‌العاده‌اي نيست كه تنها از عهده‌ي زنادقه و ملحدين برآيد. مي‌گوييد نه؟! نگاهي به برگزيده‌گان امسال جشن‌واره‌ي مطبوعات و خبرگزاري‌ها بيندازيد كه عموم‌شان از دوستان قديم و جديد من‌اند و بعضي‌هاشان حتا از نوشتن يك خبر چند خطي هم عاجزند و بعضي ديگر حتا در روزنامه‌اي كه اسم‌شان در آن آمده يك چاي قند پهلو هم نخورده‌اند.

اللهم عجل لوليك الفرج!

* توضيح ضروري اين‌كه، بنده در اين يك سال گذشته، با اسم و رسم سجلي خود در هيچ جريده و مطبوعه‌اي مطلبي درج نكرده‌ام كه حرص بي‌كلاه ماندن سرم را بخورم و اين سياهه هم تنها من‌باب رهانيدن گريبان‌م از يد مأموران ايست و بازرسي پل صراط بود و بس!

« صفحهٔ پیشصفحهٔ بعد »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.