<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>پارتيزان</title>
	<atom:link href="http://partisan2.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://partisan2.wordpress.com</link>
	<description>يادداشت‌هاي يك شيعه‌ي ايراني</description>
	<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 06:26:03 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='partisan2.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/ede95bba41f49111ce5a6d53a5313a9a?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>پارتيزان</title>
		<link>http://partisan2.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>امنيت ملّي كيلو چند؟!</title>
		<link>http://partisan2.wordpress.com/2009/11/07/%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%8a%d8%aa-%d9%85%d9%84%d9%91%d9%8a-%d9%83%d9%8a%d9%84%d9%88-%da%86%d9%86%d8%af%d8%9f/</link>
		<comments>http://partisan2.wordpress.com/2009/11/07/%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%8a%d8%aa-%d9%85%d9%84%d9%91%d9%8a-%d9%83%d9%8a%d9%84%d9%88-%da%86%d9%86%d8%af%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 03:37:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پارتيزان</dc:creator>
				<category><![CDATA[سياست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://partisan2.wordpress.com/?p=198</guid>
		<description><![CDATA[خوش‌حالي «محسن سازگارا» كه در صداي آمريكا در پوست خودش نمي‌گنجد و با شعف مي‌گويد: «امروز مردم از درگيري‌هاي 13 آبان به قدري فيلم و عكس براي ما ارسال كردند كه اگه هزار تا خبرنگار زبده هم مي‌فرستاديم اين‌‌قدر كار انجام نمي‌شد...» آيا جز براي اين است كه پياده نظامي مثل آن جوان باتوم به دست دارد كه بي‌جيره و مواجب براي‌ش خدمت مي‌كند و پُزش را هم سپاه و ناجا و واجا مي‌دهند؟ در اين بين نتيجه‌ي اين‌گونه برخورد كردن‌ها جز ريزش، جز سلب، جز دشمن افزوني (آن هم نه براي خود كه براي كل نظام)، جز جدا كردن نسل‌ها از اصل انقلاب و اسلام و غيره چيست؟ اين وسط حق‌الناس چه مي‌شود؟ حق خدا و پيغم‌بر چه مي‌شود؟ حق امام و شهدا؟ حق آقا؟ حق همه‌ي آناني كه براي اين نظام الهي دل‌ مي‌سوزانند و سر و جان مي‌بازند؟ آن جوانان باتوم به دست خطا كار را چه كسي بايد تنبيه كند؟ اصلا كسي جرأت تنبيه آنان را دارد؟<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=partisan2.wordpress.com&blog=4438412&post=198&subd=partisan2&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><strong> * نگاه نخست؛</strong></p>
<p style="text-align:justify;"> مراسم روز مبارزه با استكبار جهاني در مقابل لانه‌ي جاسوسي آمريكا هنوز به پايان نرسيده. جمع كثيري در آن‌جا گرد هم‌ند و جمعي ديگر در خيابان‌هاي اطراف. جمعيت به طور پراكنده تا ميدان هفت تير، يَله شده‌اند. در خيابان كريم‌خان زند عده‌اي طبق ماه‌هاي گذشته، ساز مخالف مي‌زنند. شعارها همان گل‌واژه‌هاي تكراري است. ميدان هفت تير اما نقطه‌ي طلاقي است. سرآغاز راه‌پيمايي روز 13 آبان و مبارزه با استكبار جهاني و يا آشتي با آمريكا. بعضي سربالا مي‌روند و جمعي سرپايين. رو كم كني شده باشد انگار. يك جاهايي آمريكا هم فراموش مي‌شود و شعارها و گل‌واژه‌ها عليه هم است. يك جاهايي هم طبق همان رويه‌ي نماز جمعه‌ي كذايي حضرت هاشمي، روسيه هم وارد بازي مي‌شود. در همه‌ي اين آمد و شدها، يگان‌هاي مختلف «ناجا» و افرادي كه ظاهراً بايد از هماهنگ شده‌هاي سپاه باشند حضور پررنگي دارند.</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban04.jpg"><img class="size-medium wp-image-203  aligncenter" title="13-Aban04" src="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban04.jpg?w=300&#038;h=200" alt="13-Aban04" width="300" height="200" /></a> </p>
<p style="text-align:justify;">بعضي بر موتورهاي يك شكل و پرهيب سوارند و باتوم بر سر مي‌چرخانند و عده‌اي هم چون لاك‌پشت‌هاي نينجاكار، پر از تجهيزات دست و پا گيرند. بوي تند گاز اشك‌آور هم همه‌جا به مشام مي‌رسد. ناهم‌آهنگي در بين اين يگان‌ها بسيار مشهود است. همه به هم گير مي‌دهند و ناامن‌ترين فعل، فعاليت رسانه‌اي است و داشتن كارت خبرنگاري. به همه هم بايد جواب بدهم. كوچك و بزرگ. نظامي و غير نظامي&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">سن‌ش به زور به 18 يا 19 سال مي‌رسد. بُراق مي‌شود در صورت‌م و فرياد مي‌كشد: «اوهووووي! واسه چي داري عكس مي‌گيري؟» چيزي نمي‌گويم. باز مي‌گويد: «مگه با تو نيستم؟» نگاهي به بالا و پايين‌ش مي‌اندازم. مي‌گويم: «خودِت فكر مي‌كني براي چي دارم عكس مي‌ندازم؟!» مي‌گويد: «كارتِ‌‌ت كو؟» مي‌گويم: «كارت خودِت كو؟» باتوم‌ش را دست به دست كرده و آنتن بي‌سيم‌ش را از جيب شلوار شش جيب‌ش بيرون مي‌كشد تا من ببينم. پوزخندي مي‌زنم و رد مي‌شوم. مثل قرقي‌اي كه شكاري را در هوا زده باشد، مچ دست‌م را مي‌قاپد و فرياد مي‌كشد: «حاجي! حاجي بيا اين‌جا. اين يارو كارت‌ش رو به من نشون نمي‌ده.» حاجي هم في‌الفور خودش را به ما مي‌رساند و از همان دور كه مرا مي‌بيند، لب‌خند بر لب‌ش مي‌نشيند. پس از سلام و عليك، مي‌گويم: «حضرت عباسي اين چه بساطيه كه راه انداختيد؟ هيچي با هيچي هم‌آهنگ نيست.» مي‌گويد: «بي‌خيال شو سهيل جون. تو اين اوضاع كه هم‌آهنگي معني نمي‌ده.» مي‌گويم: «زرشك!» و مي‌روم.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* نگاه دوم؛</strong></p>
<p style="text-align:justify;">بالاتر از ميدان هفت تير و در امتداد خيابان شهيد مفتح و كمي بالاتر از سينما پاي‌تخت، سر و صدايي است. من هم با يكي دو تا از بچه‌هاي هم‌كار، حالا ديگر از بالا به پايين خيابان مي‌آييم. عده‌اي قريب به 30 يا 40 نفر، دو طرف خيابان هو مي‌كنند و هوار مي‌كشند. كمي جلوتر مي‌رويم. جواني در آن بين ديده مي‌شود. با وقار و آرام خيابان را سربالايي مي‌رود. محاسن كرك مانندي صورت نحيف‌ش را پوشانده. لب‌خندي شيرين و شايد هم نمكين، بر لب دارد. پيراهن سفيدش را روي شلوار شش جيب‌ش انداخته. سن‌ش به زور به 18 يا 19 سال مي‌رسد. بُراق مي‌شوند در صورت‌ش و فرياد مي‌كشند: «بسيجي برو گم‌ شو&#8230; بسيجي برو گم شو&#8230;» بسيجي اما، همان‌طور متين و با وقار و در حالي كه لب‌خندي شيرين و شايد هم نمكين بر لب دارد، نگاهي به پرچم بزرگ سبز رنگ‌ش مي‌اندازد. روي‌ش نوشته شده «لبيك يا خامنه‌اي». شَلتاقي بر پا مي‌شود. يكي با لگد مي‌زند. ديگري آب دهان بر صورت‌ش مي‌اندازد. آن يكي دو لا شده، مشتي آت و آشغال از زمين بر داشته بر سر و روي‌ش مي‌زند. بقيه هم در دو طرف پياده رو، هم‌آهنگ و ناهم‌آهنگ، مي‌گويند: «مرگ بر ديكتاتور&#8230; مرگ بر ديكتاتور&#8230;» مي‌خواهم انگشت بر شاتر دوربين فشار بدهم كه هم‌راهم، يك پاره آجر به دست را نشان‌‌م مي‌دهد. منصرف مي‌شوم. جمعيت هم‌چنان هو مي‌كشند و در جواب لب‌خندهاي بسيجي اين‌بار هوار مي‌كنند: «بسيجي بي‌ناموس&#8230; بسيجي بي‌ناموس&#8230;». بسيجي اما، همان‌طور متين و با وقار و در حالي كه لب‌خندي شيرين و شايد هم نمكين بر لب دارد، نگاهي به پرچم بزرگ سبز رنگ‌ش مي‌اندازد و با ابّهت راه‌ش را به طرف بالا ادامه مي‌دهد.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* نگاه سوم؛</strong></p>
<p style="text-align:justify;">مراسم روز مبارزه با استكبار جهاني در مقابل لانه‌ي جاسوسي آمريكا ديگر به پايان رسيده. جمعيت زيادي از راه‌هاي منتهي به ميدان هفت تير رو به بالا مي‌‌آيند. در شمال ميدان و ابتداي خيابان بهار شيراز، چند نفري چند شعار مي‌دهند. شعارها در هم آميخته است و از نوع همان شعارگل‌واژه‌هاي قبل. چند جوان در پياده روي جنوبي به تدريج با هم، هم‌صدا مي‌شوند كه: «توپ، تانك، بسيجي&#8230; ديگر اثر ندارد&#8230;» و هم‌زمان با هجوم عده‌اي كه بادگيرهاي يشمي به تن دارند و باتوم با خود حمل مي‌كنند، پا به فرار مي‌گذارند. دو نفر از اين شعار دهنده‌گان كه متوجه محاصره‌ي باتوم‌ به دستان مي‌شوند، «ننه من غريب‌م» بازي در آورده و سر جاي خود ميخ كوب شده و كِز مي‌كنند. چند تاي ديگر در يك تعقيب و گريز كوتاه گير مي‌افتند. بادگير بر تَنان، آن چند نفر را به زور دَگنَك و يا همان باتوم، با خود هم‌راه مي‌كنند. پيرزن سال‌خورده‌ي چادر به سري كه از راه‌پيمايان روز 13 آبان و مبارزه با استكبار جهاني است، نزديك باتوم‌داران شده و يكي از آنان را خطاب قرار مي‌دهد كه: «پسرم! دست‌گيرش كردي، حالا چرا داري اين‌طوري مي‌زنيش. خُب ورش دار برو ديگه&#8230;». وباز جواني كه سن‌ش به زور به 18 يا 19 سال مي‌رسد. بُراق مي‌شود به صورت‌ پيرزن و فرياد مي‌كشد: «به تو چه&#8230; اصلا واسه چي اين‌جا وايستادي؟&#8230; سريع برو اين‌جا واينَستا&#8230; هِرّي، هِرّي&#8230;». پيرزن كمي جا مي‌خورد. چادرش را جا به جا مي‌كند. تِراكْت مراسم با جمله‌ي «مرگ بر آمريكا» از زير چادرش در كسري از ثانيه نمايان مي‌شود. خود را جمع و جور كرده و طوري كه ديگران متوجه نشوند به جوان مي‌گويد: «اين چه طرز صحبت كردنه؟&#8230; مي‌گم برخوردت رو درست كن جلوي اين همه غريبه، مي‌گي هِرّي؟». جوان باز هم به شكل هجومي پيرزن را خطاب قرار مي‌دهد كه: «آره&#8230; گفتم هِرّي يعني گم شو اين‌جا واينَستا&#8230;يالّا ديگه، يالّا&#8230;» پيرزن اين‌بار بلندتر از قبل به جوان مي‌گويد: «خجالت بكش پسر جون. تو جاي نوه‌ي مني.» جوان اين‌بار هجومي‌تر از قبل و در حالي كه يك دست‌ش را روي جيبِ افشانه‌ي اشك‌آورش آماده گذاشته، باتوم‌ش را بالا آورده و پيرزن را تهديد به زدن مي‌كند و هم‌زمان مي‌گويد: «دِ برو اينقد زر نزن ديگه&#8230;» و بعد درحالي كه پيرزن هنوز در حال نصيحت كردن‌ش است، سر باتوم را روي دهان پيرزن فشار داده و روي لثه‌هاي او مي‌كشد. من حيران‌م كه چه كنم. در يك آن، مردي حدوداً چهل ساله‌ را مي‌بينم كه جوان را از آن‌جا دور مي‌كند. يكي از بچه‌ها مي‌گويد: «فرمانده پاي‌گاه‌شونه.» آن‌هايي كه تا لحظه‌اي پيش شعار مي‌دادند، حالا دوباره با هم، هم‌صدا مي‌شوند: «استقلال، آزادي&#8230; جمهوري ايراني» پيرزن در حالي كه دهانش خوني است، دست‌ش را به دهان‌ش كشيده، پنجه‌‌ي خوني‌اش را رو به جمعيت شعار دهنده گرفته و فرياد مي‌كشد: «پنج تا جوون دارم، هر پنج تاش فداي امنيت جمهوري اسلامي.» جمعيت در يك آن، خفه مي‌شود. مي‌خواهم به فرمانده‌ي پاي‌گاه پسرك چيزي بگويم، يادم مي‌افتد؛ « &#8230;تو اين اوضاع كه هم‌آهنگي معني نمي‌ده&#8230;». پس فقط به خود مي‌گويم: «زرشك&#8230;».</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* نگاه چهارم؛</strong></p>
<p style="text-align:justify;"> در ابتداي ميدان هفت تير و انتهاي بزرگ‌راه شهيد مدرّس، ترافيك آدم‌ها و خودروها در هم آميخته. هر كسي در گوشه‌اي شعاري مي‌دهد. برخي، سواره‌ها را تشويق به بوق زدن مي‌كنند. ترافيك صوتي هم، همه‌ جا را در مي‌نوردد. پسرها پشت دخترها سنگر مي‌گيرند و دخترها هم با پخّي جيغ مي‌كشند و سليطه‌گري مي‌كنند. در آن بين زني ميان‌سال، در حالي كه چادر سياهِ چروك و رنگ و رو رفته‌اي بر سر انداخته، جمعيت را بالا و پايين مي‌رود و خودي نشان مي‌دهد. بيرق است كه چادري نيست و چادر هم مال او نيست.</p>
<p style="text-align:center;"><a rel="attachment wp-att-200" href="http://partisan2.wordpress.com/2009/11/07/%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%8a%d8%aa-%d9%85%d9%84%d9%91%d9%8a-%d9%83%d9%8a%d9%84%d9%88-%da%86%d9%86%d8%af%d8%9f/13-aban02-2/"><img class="size-medium wp-image-200    aligncenter" title="13-Aban02" src="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban021.jpg?w=200&#038;h=300" alt="13-Aban02" width="200" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:justify;"> زن، ميانه‌ي چادرش را به چنگ گرفته و شليته‌ي بلندِ چين‌واچين و سبزرنگ‌ش را اين‌ور آن‌ور تاب مي‌دهد. شليته‌اش از بلندي از شليته هم گذشته و به زمين مي‌سايد. جمعيت تشويق‌ش مي‌كنند و زن هم، هم‌چنان در اين سوي و آن سوي قر مي‌دهد. سبزي شليته بدجوري تو ذوقّ مي‌زند. زن كه منتظر برخوردي از جناحي است، رو به جمعي كه از محاسن‌شان ظاهر مرام‌شان هويدا است، مشت‌هاي گره كرده‌اش را رو به سوي آن‌ها گرفته و مي‌گويد: «يا حسين&#8230; مير حسين&#8230;»</p>
<p style="text-align:center;"><a rel="attachment wp-att-201" href="http://partisan2.wordpress.com/2009/11/07/%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%8a%d8%aa-%d9%85%d9%84%d9%91%d9%8a-%d9%83%d9%8a%d9%84%d9%88-%da%86%d9%86%d8%af%d8%9f/13-aban01/"><img class="size-medium wp-image-201    aligncenter" title="13-Aban01" src="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban01.jpg?w=200&#038;h=300" alt="13-Aban01" width="200" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:justify;"> جمع ِ مورد خطاب، فقط مي‌خندند و نگاه‌شان به دامن سبز رنگ زن خيره مي‌ماند. حالا ديگر زن در بين جمعيت 50، 60 نفره‌اي است كه در حاشيه‌ي ميدان، گل‌واژه سر مي‌داده‌اند. جمعيت با ديدن زن و شليته‌ي سبز رنگ‌ش يك صدا فرياد مي‌كشند: «نه شرقي، نه غربي&#8230; دولت سبز ملي&#8230;». و من با خود فكر مي‌كنم بالاخره شرق و غرب و استكبار يك نقشي در اين‌جا و در اين روز پيدا كرد.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* نگاه پنجم؛</strong></p>
<p style="text-align:justify;">خورشيد، يك كمي از اذان ظهر اين‌طرف‌تر ايستاده. افراد پراكنده‌اي در كوچه، پس‌كوچه‌هاي عباس‌آباد و بالا و پايين‌ش هم‌چنان گل‌واژه مي‌سرايند. وقتي خيابان شهيد بهشتي را از مسير خيابان شهيد سرافراز به سمت خيابان شهيد مطهري مي‌چرخيم، دود غليظي نمايان مي‌شود. از همان فاصله‌ي دور شاتر مي‌چكانم. چند كارگر شهرداري در حال سر پا كردن سطل‌هاي مكانيزه‌ي زباله هستند. تعدادي از سطل‌ها هم در همين وسط خيابان در حال سوختن‌ است.</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban05.jpg"><img class="size-medium wp-image-202  aligncenter" title="13-Aban05" src="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban05.jpg?w=200&#038;h=300" alt="13-Aban05" width="200" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:justify;"> بعضي آتش را خاموش مي‌كنند و برخي در پي آتش‌افروزان‌ند. جمعي از بالاي بام‌ها و تراس‌ها و حتا پشت پنجره‌هاي بسته شعار مي‌دهند. شعارها همان است. گل‌واژه. تعدادي جوان كه ماسك‌هاي يك شكل ضد آلوده‌گي بر دهان دارند از كوچه‌ي كناري كوچه‌ي سفارت كانادا وارد حياطي مي‌شوند. حياط يك مجتمع است. پسري را كه تا دقايقي پيش شعار مي‌داده دم در ورودي مجتمع دست‌گير مي‌كنند. و البته دست‌گير كه نه، اول مي‌گيرندش، بعد با باتوم و شوكر برقي و افشانه‌ي اشك‌آور مخلوط‌ش مي‌كنند. بعد با لگد صورت‌ش را مي‌نوازند و سپس يك لنگه پاي‌ش را روي دوش‌شان گذاشته و همان‌طور تاق‌باز روي زمين مي‌كشند. اين جوان هم كه سن‌ش به زور به 18 يا 19 سال مي‌رسد، يا بي‌هوش شده يا خودش را زده به بي‌هوشي. ولي وقتي باز شوكر را به بدن‌ش مي‌چسبان‌ند رعشه‌اي گرفته و بالا و پايين مي‌پرد. خودش را زده به بي‌هوشي. تا تكان مي‌خورد لگدي محكم‌تر از پيش به صورت‌ش مي‌زنند. از حيات مجتمع مي‌آورند بيرون و دستان‌ش را با دست‌بند پلاستيكي يك بار مصرف از پشت به هم گره مي‌زنند. حالا مي‌شود گفت كه دست‌گيرش كرده‌اند. پلاك پلاتين جوان از زنجير گردن‌ش كنده شده و به زمين مي‌افتد. تا چيزي بخواهم بگويم يكي شيرجه زده و آن را برمي‌دارد و در جيب‌ش مي‌گذارد. جوان دائم به حضرت عباس قسم مي‌دهد و تقاضاي رحم مي‌كند. يكي از اين چند نفر كه يا بادگير دارند يا باتوم يا اشك‌آور يا دست بند و يا همه‌ي اين‌ها را هم يك‌جا، گردن جوان را لاي پاي‌ش گذاشته و فشار مي‌دهد. جوان كه دست‌ش از پشت بسته‌ است و ارتعاشات شوكر، عضلات‌ش را از كار انداخته و پيراهن سفيدش با خون و عرق در هم آميخته، حالا ديگر صورت‌ش هم به كبودي مي‌زند. من احساس خفه‌گي مي‌كنم. چند شاتر مي‌زنم و باز نگاه مي‌كنم. همه نگاه مي‌كنند. حتا كاركنان سفارت كانادا. زمين و زمان پر آدم است. پسر ديگر قدرت تكلم ندارد. و من هم. ولي مردم حاضر در بالا و پايين صحنه به همه چيز و همه كس فحش مي‌دهند. به همه كس. دهان‌هاشان كف مي‌كند و فحش مي‌دهند. گاهي هم كف مي‌زنند و هلهله مي‌كشند. چه چيزي به‌تر از اين صحنه. مثل مستندسازاني كه ساعت‌ها منتظر حمله‌ي يوزپلنگي به دسته‌ي گاوميش‌ها باشند. و بالاخره يوزپلنگ‌ها، گاوميش جواني را از گله جدا كرده و به نيش مي‌كشند. و در اين‌جا همه دست بر دكمه‌ي Record دوربين‌هاشان، از شكار اين صحنه حظّ مي‌برند. دل‌شان غَنج مي‌رود و حظّ مي‌برند. يكي با موبايل، يكي با سايبر شات، يكي با هندي كم، و يكي با حافظه‌ي تاريخي. همه فيلم مي‌گيرند و عكس مي‌اندازند. و من دست‌م به شاتر نمي‌آيد. تمام حواس‌م به نريشن نريتور مستند راز بقاست كه اين موضوع را در بيشه‌هاي وحشي آفريقا طبيعي مي‌داند و اين شكار شدن‌ها را راز بقاي موجودات. بيشه‌زارهاي استوايي آفريقا. خيابان‌هاي تهران. فاصله بيش‌تر از 4، 5 هزار كيلومتر. انسانيت. بسيجي. شهدا. امام. آقا. خون دل خوردن‌هاي آقا. هشدارهاي آقا. امنيت ملي. سپاه. ناجا. واجا. پشت گوش انداختن‌ها. پشت گوش انداختن‌ها. پشت گوش انداختن‌ها. لذت انتقام. هيجان تعقيب و گريز. بي‌برنامه‌گي. تصميم كبري. اشتباه. فراموشي. جنگ. گاوميش‌ها. كروبي. خاتمي. موسوي. بي‌بي‌سي. صداي آمريكا. سازگارا. سفارت كانادا. نوري‌زاده. گاوميش‌ها. گاوميش‌ها. گاوميش‌ها و يوزپلنگ‌ها. كفتارها و لاش‌خورها. بعثيون. نيروهاي مارينز. صدام. والفجر مقدماتي. قواي يرموك. كانال كميل. كربلاي چهار. جزيره‌ي ام‌الرصاص. والفجر هشت. فاو . كارخانه نمك. ام‌القصر. اردوگاه بوكّا. پري‌يرا. مستر لو. غافل‌گيري. هم‌آهنگي. زرشك&#8230;</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban03.jpg"><img class="size-medium wp-image-204  aligncenter" title="13-Aban03" src="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban03.jpg?w=300&#038;h=200" alt="13-Aban03" width="300" height="200" /></a></p>
<p style="text-align:justify;">به خودم مي‌آيم. گردن پسر هنوز لاي پاي دست‌گير كننده‌اش است. صورت‌ش هم، هم‌چنان كبود. يكي از آن‌ها به پشت رفيق‌ش مي‌زند و صورت كبود جوان را نشان‌ش مي‌دهد. طرف كمي ساق‌هاي پاي‌ش را شل مي‌كند. جوان به سرفه مي‌افتد و هوا را مي‌خورد. ريه‌هاي‌ش را پر و خالي مي‌كند. گوشي من زنگ مي‌خورد. يكي از بچه‌هاي دست‌اندر كار است. خون‌م به جوش آمده. مي‌گويم: «ممد! اين‌جا چه خبره؟ يكي بياد اين عوضي‌ها رو جمع كنه. به خدا كارشون فقط سوژه ساختنه. از زمين و هوا دارن فيلم مي‌گيرن. اينا فقط دارن سوژه مي‌سازن. هر كي رو كه مي‌گيرند به قصد كشت مي‌زنند. نمي‌زنند، مي‌كشند&#8230;» در حين گفتن اين‌هايم كه يكي از باتوم به دستان صداي‌م را مي‌شنود. دوربين‌م را هم مي‌بيند. با باتوم به طرف‌م اشاره مي‌كند. من هنوز دارم با گوشي صحبت مي‌كنم. طرف فرياد مي‌كشد: « چرا جوّ سازي مي‌كني؟ كي داره سوژه مي‌سازه؟» و در همان حين باتوم‌ش را به قصد زدن به شكل اُريب فرود مي‌آورد. هم‌زمان يك پاي‌ش را پشت پاي‌م مي‌گذارد. مي‌خواهم بدن‌م را حايل دوربين‌م كنم كه با پشت نقش زمين مي‌شوم. و باز هم‌زمان باتوم‌ش بر بدن‌م فرود مي‌آيد. آرنج‌م از شدت ضربه مي‌شكند. اما نه، حداكثر ترك برداشته. خونِ كوبيده‌گي آرنج‌م از آستين پيراهن‌م بيرون مي‌زند. احساس گلادياتوري به‌م دست مي‌دهد. چند تا از بچه‌ها كه مرا مي‌شناختند با آن جمع دست به گريبانند. و جمعيت هم‌چنان تشويق مي‌كنند و هلهله مي‌كشند. با خودم فكر مي‌كنم الآن مدير بي‌بي‌سي با ناز و تَبَختُر و مثل امپراتورهاي مغرور رومي شاهد جنگ گلادياتورها، انگشت شست‌ش را وارونه گرفته و حكم به كشتن ما مي‌دهد. «حسن جلالي» يكي از بچه‌هاي لشكر 27، از زمين بلندم مي‌كند و به كناري مي‌كشد. گوشي‌م نقش زمين شده ولي تماس‌م با «ممد» هنوز قطع نشده. دوربين‌م هم پيش از اين‌كه به زمين بخورد در دست يكي از بچه‌ها گير مي‌افتد. از طرفي عده‌اي ديگر از اين جمع كه متوجه فعاليت كاركنان سفارت كانادا شده‌اند، به سفارت حمله مي‌كنند. لباس آلاپلنگي دارند و كلي تجهيزات ضد شورش. شايد هم مشوق شورش. سعي مي‌كنند در پاركينگ سفارت‌خانه را بشكنند ولي موفق نشده و منصرف مي‌شوند. من هم كه كمي به خود آمده‌ام با دست و پاي ناكار، از رو نرفته و از حالات مختلف جوان مهاجم به خودم كه او هم سن‌ش به زور به 18 يا 19 سال مي‌رسد عكس مي‌گيرم.</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban06.jpg"><img class="size-medium wp-image-205  aligncenter" title="13-Aban06" src="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban06.jpg?w=200&#038;h=300" alt="13-Aban06" width="200" height="300" /></a> </p>
<p style="text-align:justify;">جوان سعي مي‌كند خودش را لاي جمعيت پنهان كند. جلوتر مي‌روم. نگاه‌م مي‌كند. مي‌گويم: «مال كدوم پاي‌گاهي؟» با غيض مي‌گويد: «من مال هيچ پاي‌گاهي نيستم. اصلا ما خودمون اومديم. خودسر خودسر.» نگاهي به تجهيزات رسمي‌ش مي‌كنم. مي‌گويم: «اومديد امنيت جمهوري اسلامي رو تأمين كنيد نه؟» مي‌گويد: «ما تأمين مي‌كنيم، تو ناامن مي‌كني كه جو سازي كردي، واسه چي پيش اون آدما گفتي ما داريم سوژه مي‌سازيم؟ ما پيش از اين هم اين‌طوري امنيت رو آورديم، حالا هم همين‌طوري مياريم‌ش. هميشه هم جواب داده. پيش از اين هم جواب داده&#8230;» با خودم مي‌گويم: «پيش از اين هم جواب داده&#8230;» پوزخندي به جوان مي‌زنم و مي‌گويم: «دم‌ت گرم، خيلي باحالي&#8230;» دردِ آرنج تا مغز استخوان‌م نفوذ مي‌كند. بي‌اختيار ساعت‌م را نگاه مي‌كنم؛ 12 و 45 دقيقه‌ي ظهر&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* نگاه ششم؛</strong></p>
<p style="text-align:justify;">&#8230; بي‌اختيار ساعت‌م را نگاه مي‌كنم؛ 12 و 45 دقيقه‌ي ظهر. يك ساعتي مي‌شود كه از مراسم 13 آبان آمده‌ام. بخشي از سخن‌راني مراسم به عهده‌ي من بود و حالا كم‌تر از 24 ساعت پس از برگشتن از عراق، بزرگ‌ترين توفيق زنده‌گي‌م نصيب‌م شده است. آقا از دور وارد حياط بيت‌شان مي‌شوند. از همان دور، متين و با وقار و در حالي كه لب‌خندي شيرين و شايد هم نمكين بر لب دارند، شروع به سخن مي‌كنند: «سلام‌عليكم&#8230; سلام‌عليكم. به‌به. واقعا خوش‌حال شديم&#8230;» دست آقا را مي‌بوسم. در آغوش‌م مي‌گيرد. در آغوش‌ش خود را رها مي‌كنم. روي‌م را مي‌بوسد. سر روي شانه‌اش مي‌گذارم و بي‌اختيار مي‌گريم. و آقا ادامه داده و مادرم و هم‌راهان را خطاب قرار مي‌دهد: «&#8230; واقعا چشم‌مون روشن شد. الحمدلله رب‌العالمين. خدا رو شكر. بالاخره اين يك تجربه‌ي سختي بود، براي اين‌ها و بيش‌تر براي خانه‌واده‌ها. و الحمدلله رب‌العالمين كه اين تجربه‌ رو از سر اين دو برادر عزيزمون و از سر شما خانه‌واده‌ها گذروند. خطري بود البته. طرف‌ها آدم‌هاي بسيار بد، بسيار ناجنس و خبيثي بودند. هيچ دليلي هم نمي‌خواد براي اذيت كردن اون‌ها. و ايذاء كردن اون‌ها هيچ دليلي لازم نيست. ولي خب، الحمدلله رب‌العالمين اين جوون‌هاي ما رو خداي متعال سالم به ما برگردوند. ما خيلي به فكر شما بوديم. خيلي هم دعا كرديم. دعاي مردم هم. الحمدلله رب‌العالمين&#8230;»</p>
<p style="text-align:center;"><strong><a href="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban09.jpg"><img class="size-medium wp-image-206  aligncenter" title="13-Aban09" src="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban09.jpg?w=300&#038;h=220" alt="13-Aban09" width="300" height="220" /></a></strong></p>
<p style="text-align:center;"><strong><a href="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban10.jpg"><img class="size-medium wp-image-207  aligncenter" title="13-Aban10" src="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban10.jpg?w=300&#038;h=220" alt="13-Aban10" width="300" height="220" /></a></strong></p>
<p style="text-align:center;"><strong><a href="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban07.jpg"><img class="size-medium wp-image-208  aligncenter" title="13-Aban07" src="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban07.jpg?w=300&#038;h=224" alt="13-Aban07" width="300" height="224" /></a></strong></p>
<p style="text-align:center;"><strong><a href="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban08.jpg"><img class="size-medium wp-image-209  aligncenter" title="13-Aban08" src="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban08.jpg?w=300&#038;h=217" alt="13-Aban08" width="300" height="217" /></a></strong></p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* نگاه آخر؛</strong></p>
<p style="text-align:justify;"> شش سال از آن تجربه‌ي سخت و آن ديدار جان‌افزا براي من گذشته است و چند ماهي است كه نه من،‌ بل‌كه نظام‌مان تمام قد وارد يك تجربه‌ي سخت شده است. يك فتنه‌ي عميق به همان معنا كه در قرآن و نهج‌البلاغه آمده است. بزرگ‌ترين فرصت انقلاب با خيانت عده‌اي به تهديد انقلاب تبديل شده است. تهديدي كه امتحاني است براي همه‌ي ما. براي همه‌ي آناني كه براي اين نظام الهي دل مي‌سوزانند و سر و جان مي‌بازند. تكليف محاربان و قائلان به براندازي مشخص است. ولي تكليف غافلان را چه كسي روشن مي‌كند؟ جواني كه صرفاً بر مبناي يك هيجان دروني و يا فضاسازي بيروني، سطل آشغالي را آتش زده يا شيشه‌اي را مي‌شكند و عليه خيلي چيزها شعار مي‌دهد، حكم‌ش چيست؟ اخراج از انسانيت؟ به قصد كشته شدن، كتك خوردن، آن هم بدون حكم قاضي؟ اصلا نقش دست‌گاه قضايي اين وسط چيست؟ آيا آن‌كه با تمام قدرت مي‌زند و طبيعتاً اگر باتوم و گاز و دست‌بندش را بگيرند، به اندازه‌ي يك سلول آن جوان بيرق به دست كه «لبيك يا خامنه‌اي» را با تمام وجود فرياد مي‌كشيد، جرأت و شجاعت نخواهد داشت، تكليف‌ش را مي‌داند؟ سپاه، ناجا، واجا و يا هرجاي ديگر چه‌قدر او را براي تأمين امنيت آموزش داده‌اند؟ آيا واقعا در اين اوضاع، هم‌آهنگي معني‌اي نمي‌دهد؟ آيا آن جوان، با نام و ظاهر بسيج، بايد هم‌چون زنگي مست در خيابان رها شود به اين بهانه كه امنيت را تأمين مي‌كند؟ برخورد او بيش‌تر امنيت ملّي را با خطر مواجه مي‌كند يا شعار و آتش زدن آن خاطي غافل؟ خوش‌حالي «محسن سازگارا» كه در صداي آمريكا در پوست خودش نمي‌گنجد و با شعف مي‌گويد: «امروز مردم از درگيري‌هاي 13 آبان به قدري فيلم و عكس براي ما ارسال كردند كه اگه هزار تا خبرنگار زبده هم مي‌فرستاديم اين‌‌قدر كار انجام نمي‌شد&#8230;» آيا جز براي اين است كه پياده نظامي مثل آن جوان باتوم به دست دارد كه بي‌جيره و مواجب براي‌ش خدمت مي‌كند و پُزش را هم سپاه و ناجا و واجا مي‌دهند؟ در اين بين نتيجه‌ي اين‌گونه برخورد كردن‌ها جز ريزش، جز سلب، جز دشمن افزوني (آن هم نه براي خود كه براي كل نظام)، جز جدا كردن نسل‌ها از اصل انقلاب و اسلام و غيره چيست؟ اين وسط حق‌الناس چه مي‌شود؟ حق خدا و پيغم‌بر چه مي‌شود؟ حق امام و شهدا؟ حق آقا؟ حق همه‌ي آناني كه براي اين نظام الهي دل‌ مي‌سوزانند و سر و جان مي‌بازند؟ آن جوانان باتوم به دست خطا كار را چه كسي بايد تنبيه كند؟ اصلا كسي جرأت تنبيه آنان را دارد؟ اصلا آيا كارشان خطا بوده؟ چه كسي تشخيص مي‌دهد؟ امروز هم گذشت. اين فتنه حالا حالاها، با اين برخوردها و جَري كردن‌ها يقيناً ادامه خواهد داشت‌. براي فرداي امنيت ملي چه فكري كرده‌ايم؟ اصلاً امنيت ملي براي‌مان مهم است يا رفع تكليف و بيلان دادن به بالا دستي‌ها؟ و يا نه&#8230; اصلاً امنيت ملي كيلو چند؟!</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#888888;">ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</span></p>
<p dir="rtl"><strong>بعدالتحرير:</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">از 6 سال پيش تا كنون، نه از فيلم ديدار با «آقا» استفاده كرده‌ام و نه از عكس‌هاي آن روز سوء استفاده. وليكن از آن‌جايي كه عده‌اي سودجو (امثال علي‌رضا نوري‌زاده‌ي وطن فروش كه از همان ديدار بنده در آن روز فيهاخالدون‌ش سوخت و تحليل‌هاي گل‌واژه‌اي سر داد، يا حسين درخشان جاسوس و هفته نامه‌ي تهران مگزين لوس‌آنجلس كه مطالب پارتيزان را يا لينك دادند يا تجديد چاپ كردند) از هر وسيله‌ي براي پيش‌برد اهداف خود سوء استفاده مي‌كنند و احياناً از نقد عمل‌كرد نيروهاي عمل‌كننده در روزهاي گذشته برداشت غلط خواهند داشت، در همين‌جا و رسماً اعلام مي‌كنم بنده‌ي كم‌ترين تا دنيا دنياست به اين انقلاب بده‌كارم و هم‌چنان خود را سرباز گوش به فرمان سيد علي خامنه‌اي مي‌دانم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">لذا قصد بنده از نوشتن سطور فوق، آسيب‌شناسي جريانات بوده و دفاع از مظلوم در هر رتبه و مرتبه‌اي. كه اين خودش عين شيعه‌گي است. و چه بسا در همين روز و يقيناً روزها و ماه‌هاي گذشته، بسيار از هم‌كيشان بسيجي بنده، مورد ضرب و شتم و حتا قتل قرار گرفتند و صداي ما هم در نيامد. ولي اگر اين‌ها را نمي‌گفتم يقينا سر پل صراط جور ديگري از من مي‌خواستند!</p>
Posted in سياست  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/partisan2.wordpress.com/198/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/partisan2.wordpress.com/198/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/partisan2.wordpress.com/198/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/partisan2.wordpress.com/198/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/partisan2.wordpress.com/198/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/partisan2.wordpress.com/198/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/partisan2.wordpress.com/198/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/partisan2.wordpress.com/198/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/partisan2.wordpress.com/198/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/partisan2.wordpress.com/198/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=partisan2.wordpress.com&blog=4438412&post=198&subd=partisan2&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://partisan2.wordpress.com/2009/11/07/%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%8a%d8%aa-%d9%85%d9%84%d9%91%d9%8a-%d9%83%d9%8a%d9%84%d9%88-%da%86%d9%86%d8%af%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>42</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4a0e87a75e62fcef0b8b3558013e1d84?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">پارتيزان</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban04.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">13-Aban04</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban021.jpg?w=200" medium="image">
			<media:title type="html">13-Aban02</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban01.jpg?w=200" medium="image">
			<media:title type="html">13-Aban01</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban05.jpg?w=200" medium="image">
			<media:title type="html">13-Aban05</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban03.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">13-Aban03</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban06.jpg?w=200" medium="image">
			<media:title type="html">13-Aban06</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban09.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">13-Aban09</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban10.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">13-Aban10</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban07.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">13-Aban07</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/11/13-aban08.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">13-Aban08</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>عبور از احمدی‌نژاد</title>
		<link>http://partisan2.wordpress.com/2009/07/24/%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%db%8c%e2%80%8c%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af/</link>
		<comments>http://partisan2.wordpress.com/2009/07/24/%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%db%8c%e2%80%8c%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 18:57:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پارتيزان</dc:creator>
				<category><![CDATA[سياست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://partisan2.wordpress.com/?p=193</guid>
		<description><![CDATA[
 
 شايد بتوان گفت تنها مرام سياسي كه در آن عبور از افرادِ في‌الحال اسطوره، تعجب‌آور نباشد، مرام سياسي در مكتب شيعه‌ي ولايت‌مدار است. آن روزي كه ليدرهاي جنبش موسوم به اطلاح‌طلب بحث «عبور از خاتمي» را مطرح كردند، مايي كه بيرون گود بوديم و از خداي‌مان هم بود كه سر به تن «سيدمحمد خاتمي» نباشد، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=partisan2.wordpress.com&blog=4438412&post=193&subd=partisan2&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><div>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><strong> </strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> شايد بتوان گفت تنها مرام سياسي كه در آن عبور از افرادِ في‌الحال اسطوره، تعجب‌آور نباشد، مرام سياسي در مكتب شيعه‌ي ولايت‌مدار است. آن روزي كه ليدرهاي جنبش موسوم به اطلاح‌طلب بحث «عبور از خاتمي» را مطرح كردند، مايي كه بيرون گود بوديم و از خداي‌مان هم بود كه سر به تن «سيدمحمد خاتمي» نباشد، سر تا پا تعجب شديم. چرا كه خوب مي‌دانستيم، «محمد خاتمي» براي بسياري كه دل در گروي تغيير و تجديدنظر در ساختار نظام اسلامي‌مان داشتند نه تنها اسطوره، بل‌كه خود هدف بود. يعني خيلي‌ها از آن جماعت به اين باور رسيده بودند كه خاتمي يك منجي است و اين منجي مي‌تواند غايت انجام ساختارشكني‌شان باشد. ولي آناني كه خود با نظريه‌پردازي‌هاي‌شان معجون كاريزماتيك خاتمي را از سال‌ها پيش در «اداره‌ي اطلاعات نخست‌وزيري» و حلقه‌ي «كيان» و پاتوق «سلام» و «مركز بررسي‌هاي استراتژيك رياست جمهوري» پديد آورده بودند، خود خوب مي‌دانستند كه خاتمي تنها يك وسيله و شايد هم كم‌تر از آن، فقط كاتاليزور جهش به جهان «پوپر»ي و «فوكوياما»يي و «تافلر»ي بود و حالا كه آن جذابيت و كارايي را از دست داده بايد به اين باور برسد كه ديگر چيزي جز يك «تداركات‌چي» نيست. در عين حالي كه مي‌تواند روي نيمكت ذخيره‌ي موج‌سازان آن «حلقه‌ها» و «پاتوق‌ها» بنشيند و انتظار بكشد تا سرمربي تصميم ديگري بگيرد. ولي مرام سياسي در مكتب شيعه‌ي ولايت‌مدار با اختلاف در نوع نگاه اين پديدآورنده‌گان معجون كاريزماتيك و كاتاليزور جهش و يك تفاوت ريشه‌اي در نيّت عمل سياسي، برخي از اسطورهاي‌ش تاريخ انقضاء دارد. اصلا شايد بتوان گفت اسطوره‌ها در اين مرام وقتي اسطوره خواهند بود كه به جاودانه‌گي برسند و اين دو روز دنياي فاني، مهلتي براي اسطوره شدن به كسي نمي‌دهد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پس از آن كش و قوس‌هاي انتخاباتي و فتنه‌هاي آخرالزماني و آشوب‌هاي خياباني، يك هفته‌اي است سرمان گرم و دل‌مان خون پديده‌ي بدنام و عنصر معلوم‌الحال، جناب اسفنديار رحيم‌مشايي است. در مورد چند و چون ماجرا به‌تر است اطاله‌ي كلام نگردد كه همه‌گي از موضوع باخبرند و پيش از اين نيز در همين وب‌نامه بسيار به موضوع پرداخته شده است. ولي موضوع قابل بررسي، «محمود احمدي‌نژاد» است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نگارنده‌ي اين سطور، حدودا دو سال پيش در عالم مجازي اعلام كرد كه اگر روزي حجت مسلماني‌مان «خميني» و حجت حزب‌اللهي بودن‌مان «خامنه‌اي» بوده و هست، امروز حجت ولايت‌مداري‌مان «محمود احمدي‌نژاد» است. چرا كه براي اثبات تبعيت از «ولي» بايد از ابراز بهانه‌هاي بني‌اسراييلي و نق‌زدن‌هاي سهم‌خواهانه و لوس‌بازي‌هاي بچه‌گانه بپرهيزيم و آني را كه پرچم‌دار اجراي منويات مقام ولايت است ياري كنيم. دعواهاي خانه‌گي‌مان را در خانه حل و فصل نموده و برخي كاستي‌هاي ناگزير را نيز با چشم اغماض بنگريم. اين بود تا هفته‌ي گذشته. وقتي «احمدي‌نژاد»، «مشايي» را به عنوان معاون اول خود معرفي كرد، طبيعتا كمي جا خورديم و در محفل‌هاي خودمان نچ‌نچ كرديم و اميد بستيم به اما و اگرهاي بزرگان قوم، شايد كه مثل قبل فرجي حاصل شود. حتا دل‌مان را خوش كرديم كه نباشد به قول صاحبان «صداي عدالت»! اين يك موضوع انحرافي است و شايد «دكتر» يك نقشه‌ي راه‌بردي را مد نظر دارد. خواص دم‌دستي اعتراض كردند، در روي همان پاشنه چرخيد. خواص بالادست اعتراض كردند، در روي همان&#8230;. علما اعتراض كردند، در&#8230; زعما اعتراض كردند&#8230; دست آخر شخص «آقا» وارد اين مباحث شد و شد آن‌چه كه انتظارش نمي‌رفت. در هر صورت و به هر شكل، خيلي از دوستان دچار شوك و بهت شدند و كاسه‌ي «چه كنيم؟ چه كنيم» دست‌شان گرفتند و&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">برادران! خواهران! هم‌رزمان! هم‌سنگران! خيال‌مان و خيال‌تان راحت باشد كه اتفاق حادّي حادث نشده. اتفاقا همين روي‌‌دادهاست كه محك ولايت‌مداري‌مان مي‌شود. اگر آن‌روز گفته شد «احمدي‌نژاد» حجت ولايت‌مداري‌‌مان است، امروز اين را به عينه ثابت خواهيم كرد. «نيابت عام» حضرت ولي عصر عجل‌الله تعالي فرجه‌الشريف كه امروز رداي‌ش بر دوش با كفايت حضرت «آقا» ست،براي شيعه‌ي ولايت‌مدار جزئي از هدف است و البته نه كل هدف، ولي شخص «محمود احمدي‌نژاد» فقط يك وسيله است. وسيله‌اي براي رسيدن به آرمان‌هاي اصيل انقلاب اسلامي. حال در آن‌جا كه اين وسيله از رفتن باز بماند و يا در طي مسير دچار مشكل شود، ما نمي‌مانيم، وسيله را عوض مي‌كنيم. «محمود احمدي‌نژاد» با رأي اكثريت مردم به عنوان رييس جمهور انتخاب شد همان‌طور كه در اين سي سال در مورد ديگر نامزدها اتفاق افتاده بود منتها با اين تفاوت كه عامل اصلي انتخاب‌ش، اذعان به حقانيت گفتمان امام و ره‌بري و انقلاب و باور اصالت مكتب جهان شمول شيعه بود. حال كه با اين پيش‌آمد خود‌خواسته و لجاجت در مقابل امر «ولي» (ولو آن‌كه بعدا آن را بپذيرد) اصلي‌ترين عامل انتخاب‌ش مخدوش شده، از او عبور كرده و وي را براي چهار سال به عنوان رييس جمهور تحمل مي‌كنيم، همان‌طور كه شانزده سال «هاشمي» و «خاتمي» را تحمل كرديم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در پايان بد نيست اضافه كنم كه در ايام سر بلند كردن هيولاي فتنه كه به تعبير حضرت آقا «فتنه‌ي عميقي بود، به همان معنا كه در قرآن و نهج‌البلاغه آمده است» در باكس تدوين خود (كه از لحاظ جغرافيايي در مركز بروز فتنه هم قرار داشت!) نشسته بودم و در حين كار (كه بي‌ربط با فتنه هم نبود) صداها را مي‌شنيدم و اميدوار به آينده فقط دل‌م براي حضرت صاحب عجل‌الله تعالي فرجه‌الشريف مي‌سوخت چرا كه با اين جريانات تنها زحمت آن حضرت بيش‌تر مي‌شد كه بزرگ‌ترين مدافع و اصلي‌ترين صاحب اين نظام و كشور است و انقلاب در سراشيبي ظهور، هم‌چنان مسيرش را به خوبي مي‌پيمايد. و دي‌روز باز هم در باكس تدوين كه نشسته بودم و اخبار به هم خوردن جلسه‌ي هيأت دولت را به دليل لجاجت‌ها و خودسري‌ها و خودبزرگ‌بيني‌ها رصد مي‌كردم، با خود گفتم اگر آن فتنه‌ي بزرگ اتفاق نمي‌افتاد و كام همه‌مان را تلخ نمي‌كرد و اين فرصت بزرگ را به تهديدي عظيم تبديل نمي‌كرد، با اين تكبر و نخوتي كه به واسطه‌ي بيست و پنج ميليون رأي، خارج از ظرفيت‌مان براي‌مان پديد آمده، به كدام درّه و چاه ويل خودپرستي سقوط مي‌كرديم؟!   </p>
</div>
Posted in سياست  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/partisan2.wordpress.com/193/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/partisan2.wordpress.com/193/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/partisan2.wordpress.com/193/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/partisan2.wordpress.com/193/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/partisan2.wordpress.com/193/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/partisan2.wordpress.com/193/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/partisan2.wordpress.com/193/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/partisan2.wordpress.com/193/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/partisan2.wordpress.com/193/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/partisan2.wordpress.com/193/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=partisan2.wordpress.com&blog=4438412&post=193&subd=partisan2&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://partisan2.wordpress.com/2009/07/24/%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%db%8c%e2%80%8c%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>73</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4a0e87a75e62fcef0b8b3558013e1d84?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">پارتيزان</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اينك&#8230; شقشقيه‌ي علي</title>
		<link>http://partisan2.wordpress.com/2009/06/21/%d8%a7%d9%8a%d9%86%d9%83-%d8%b4%d9%82%d8%b4%d9%82%d9%8a%d9%87%e2%80%8c%d9%8a-%d8%b9%d9%84%d9%8a/</link>
		<comments>http://partisan2.wordpress.com/2009/06/21/%d8%a7%d9%8a%d9%86%d9%83-%d8%b4%d9%82%d8%b4%d9%82%d9%8a%d9%87%e2%80%8c%d9%8a-%d8%b9%d9%84%d9%8a/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Jun 2009 23:49:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پارتيزان</dc:creator>
				<category><![CDATA[سياست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://partisan2.wordpress.com/?p=190</guid>
		<description><![CDATA[خطبه‌ي دوم اين نماز از چندين جهت قابل پرداختن است كه باز نويسي آن در اين مجال تنها توضيح واضحات است. ولي اهم نكات برجسته‌اش كه هيچ‌گاه نبايد از اذهان اهل ولايت مغفول بماند، همان وظيفه‌ي شيعه‌گي ماست كه بار ديگر در بوته‌ي آزمايش قرار گرفته است كه آيا بايد جان و تن به سقيفه‌اي ديگر تسليم كنيم يا<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=partisan2.wordpress.com&blog=4438412&post=190&subd=partisan2&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>در جمعه‌ي حماسي ديگر خرداد ماه (كه كثرت حماسه‌هاي اين ماه، قرن‌ها پيش، توسط ابوريحان بيروني و با علم ستاره‌شناسي پيش‌گويي شده بود) بار ديگر بغض علي شكست، شعله‌هاي‌ش از دل زبانه كشيد(1) و اين‌بار پيش از فرونشستن، بيعت‌شكنان دنياپرست(2)، چموشان دين‌گريز(3) و دين‌ستيزان باطل‌مدار(4) را با امواج توفنده‌ي خلق حق‌شناس، بر زمين كوبيد.<br />
يك هفته پس از حماسه‌ي بي‌نظير انقلاب سوم در جمهوري دهم امت مسلمان ايران، ره‌بري معظم با اعلام قبلي در نماز آدينه‌ي تهران حاضر شد و گفت هر آن‌چه را كه سال‌ها مردم ولايت‌مدار، منتظر شنيدن‌ش بودند. از چند روز پيش كه حضور ايشان در نماز جمعه اعلام شد، همه‌گان مي‌دانستند كه اين نماز با ديگر نمازها متفاوت است و بالتبع خُطَب آن نيز با ديگر خطبه‌ها توفير خواهد داشت و از همين‌رو هر كس كه توان آمدن به محل به پا داشتن اين فريضه‌ي عبادي_سياسي را داشت، با پاي دل آمد و شد آن‌چه كه دنيا ديد و شنيد.<br />
خطبه‌ي دوم اين نماز از چندين جهت قابل پرداختن است كه باز نويسي آن در اين مجال تنها توضيح واضحات است. ولي اهم نكات برجسته‌اش كه هيچ‌گاه نبايد از اذهان اهل ولايت مغفول بماند، همان وظيفه‌ي شيعه‌گي ماست كه بار ديگر در بوته‌ي آزمايش قرار گرفته است كه آيا بايد جان و تن به سقيفه‌اي ديگر تسليم كنيم يا نطفه‌ي انحراف در انقلاب را نبسته، ساقط گردانيم؟ مسؤوليت امروز ما در مواجهه با بني‌ساعده‌ي ثاني چيست؟!</p>
<p>ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ<br />
پي‌نوشت‌ها:<br />
1) تلك شقشقة هدرت ثم قرّت.<br />
2) ناكثين<br />
3) مارقين<br />
4) قاسطين</p>
Posted in سياست  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/partisan2.wordpress.com/190/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/partisan2.wordpress.com/190/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/partisan2.wordpress.com/190/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/partisan2.wordpress.com/190/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/partisan2.wordpress.com/190/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/partisan2.wordpress.com/190/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/partisan2.wordpress.com/190/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/partisan2.wordpress.com/190/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/partisan2.wordpress.com/190/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/partisan2.wordpress.com/190/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=partisan2.wordpress.com&blog=4438412&post=190&subd=partisan2&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://partisan2.wordpress.com/2009/06/21/%d8%a7%d9%8a%d9%86%d9%83-%d8%b4%d9%82%d8%b4%d9%82%d9%8a%d9%87%e2%80%8c%d9%8a-%d8%b9%d9%84%d9%8a/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>29</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4a0e87a75e62fcef0b8b3558013e1d84?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">پارتيزان</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>روايت سانسوري يك قصه‌ي سانسور شده</title>
		<link>http://partisan2.wordpress.com/2009/06/08/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%8a%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d8%b1%d9%8a-%d9%8a%d9%83-%d9%82%d8%b5%d9%87%e2%80%8c%d9%8a-%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://partisan2.wordpress.com/2009/06/08/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%8a%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d8%b1%d9%8a-%d9%8a%d9%83-%d9%82%d8%b5%d9%87%e2%80%8c%d9%8a-%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Jun 2009 13:03:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پارتيزان</dc:creator>
				<category><![CDATA[سياست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://partisan2.wordpress.com/2009/06/08/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%8a%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d8%b1%d9%8a-%d9%8a%d9%83-%d9%82%d8%b5%d9%87%e2%80%8c%d9%8a-%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d8%af%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[روایت سانسور شدهء یک قصهء سانسور شده
جلسه تشكيل شده است. آقايان رؤسا همه در كنار هم بر روي مبل‌هاي استيل نسبتا قديمي نشسته‌اند. هر كدام از آقايان با خود يك نماينده هم آورده‌اند. بر لب هر كدام از اينان نيز به تناوب، لب‌خندي مليح مي‌آيد و مي‌رود. تا اين‌كه جلسه رسميت مي‌يابد.
يكي از حضار كه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=partisan2.wordpress.com&blog=4438412&post=152&subd=partisan2&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:center;"><strong>روایت سانسور شدهء یک قصهء سانسور شده</strong></p>
<p style="text-align:justify;">جلسه تشكيل شده است. آقايان رؤسا همه در كنار هم بر روي مبل‌هاي استيل نسبتا قديمي نشسته‌اند. هر كدام از آقايان با خود يك نماينده هم آورده‌اند. بر لب هر كدام از اينان نيز به تناوب، لب‌خندي مليح مي‌آيد و مي‌رود. تا اين‌كه جلسه رسميت مي‌يابد.<br />
يكي از حضار كه بعد معلوم مي‌شود منشي يكي از آقايان است، به آرامي و متانت دو لا شده، چيزي به رييس خود گفته و دسته‌اي كاغذ و پوشه را روي ميزش مي‌گذارد. جناب رييس كه سيدي با ابهت به نظر مي‌رسد، با ذكر بسم‌الله و خواندن آيه‌اي از قرآن در خصوص قسط و داد، سخن خود را آغاز مي‌كند.<br />
«از زمان دستور قاطع براي رسيده‌گي به مفاسد كلان اقتصادي تا كنون چندين جلسه توسط شما آقايان و بنده تشكيل شده است. چيزي كه تاكنون كم‌تر به آن پرداخته شده و معظل كلي برنامه‌هاي اين ستاد براي مبارزه با مفاسد مي‌باشد، عدم باور مبارزه از جانب خود ماهاست. متأسفانه مشكل مفاسد اقتصادي امروز دامن‌گير خود ما هم شده است و با اين جلسات، ما تنها در حال در جا زدن هستيم. لذا به نظر من، به‌تر است در اين جلسه بيش‌تر در مورد اصلاح خودمان و اطرافيان‌مان بحث كنيم كه چرا اين بلا دامن ماها را گرفته و چه كنيم كه از آن رهايي بيابيم&#8230;»<br />
رييس جلسه هم‌چنان در حال گفتن است كه ديگر عضو سه‌گانه‌ي جلسه كه شيخ جا افتاده‌اي هم هست و در خلال سخنان رييس جلسه، چانه را جلو داده، چشمان‌ش را تنگ كرده و به دقت به صحبت‌هاي وي گوش مي‌داد، بدون مقدمه و طوري كه انگار زبان‌ش را در دهان گرد كرده و سخن مي‌گويد، با صداي خش‌دار به سخنان رييس اعتراض كرده، ديگر عضو اصلي ستاد مذكور را كه او هم سيدي ميان‌سال است را خطاب قرار داده و مي‌گويد: «منظور ايشون چيه؟ من فكر مي‌كنم ايشون با منظور خاصي اين حرفا رو مي‌زنن. جناب آقاي [...]! لطف كنين يه كم شفاف‌تر حرف بزنين. ما اين‌جا جمع شديم مشكل كشور رو حل كنيم، نه اين‌كه به هم‌ديگه تيكه بيايم. شفا‌تر آقا، شفاف‌تر»<br />
رييس جلسه كه معمولا صورت‌ش آميخته به يك خنده‌ي عادت‌گونه است، كمي مليح‌تر مي‌خندد و رو به اين شيخ كرده و مي‌گويد: «حاج آقاي [...]! من منظور خاصي ندارم. فقط در راستاي دستور جلسه مي‌خواستم عرض كنم كه اگه قراره مردم رو به تقوا و پرهيزگاري سفارش كنيم، به‌تره اين‌رو اول از خودمون شروع كنيم.»<br />
شيخ مزبور بدون آن‌كه از عصبانيت‌ش كم شده باشد هم‌چنان با زبان گرد شده در دهان و چانه‌ي پيش آمده از صورت و در حالي كه هر دو دست خود را با شتاب تكان مي‌دهد، ادامه‌ي سخنان رييس را قطع كرده و مي‌گويد: «نه آقا! من كه هالو نيستم. ما اومديم خيلي مسالمت‌آميز و اصولي راه‌كار براي اداره‌ي كشور ارائه بديم، ولي شما ظاهرا تحت تأثير القائات دست‌گاه عريض و طويل خودتون قرار گرفتيد و اين نمايش‌هاي همه‌شبه‌ي تله‌ويزيون رو هم مي‌خوايد به اين‌جا بكشونيد. اصلا من به همين نمايش‌هاي شما اعتراض دارم و به‌تره كه تو همين فرصت اونا رو مطرح كنم. همين آقاي [...] (اشاره به سيد ميان‌سال جلسه) در جريان اعتراض بنده هم هستند و البته اگه ايشون هم اعتراضي دارند به‌تره همين‌جا مطرح كنند. من از زمان امام مورد وثوق ايشون بودم همه‌ي مردم و مسؤولين هم شاهد هستند. يه آدم انقلابي و مبارز. حالا شما بدون در نظر گرفتن جاي‌گاه بنده و اقبالي كه نسبت به من وجود داره اين خيمه‌شب بازي‌ها رو تو تله‌ويزيون راه انداختيد كه چي بشه؟! (باز هم خطاب به سيد ميان‌سال جلسه) ببينيد، اگه من اون روز اومد خدمت شما و گفتم اين جريانات از جاهاي ديگه داره هدايت مي‌شه، واسه همين چيزاس. حالا ما اومديم اين‌جا كه اين حرفا رو بشنويم!»<br />
رييس پيش از آن‌كه شيخ، حرف خود را ادامه دهد، خطاب به دو عضو ديگر ستاد مي‌گويد: «اولا كه بنده منظور خاصي نداشتم، در ثاني، شما هم به‌تره آرامش‌خودتون رو حفظ كنيد كه موضوع اصلي جلسه رو پي بگيريم.»<br />
شيخ باز هم در صحبت‌هاي وي پريده و مي‌گويد: «چه جلسه‌اي آقا جان؟!»<br />
سيد ميان‌سال نيز در حالي‌كه انگشت سبابه و اشاره‌ي دست راست خود را از دو طرف لب‌ش به پايين خطوط خاكستري ريش خود مي‌كشد، در تأييد اعتراضات شيخ مي‌گويد: «بنده هم ممنون مي‌شم كه اين جلسه رو وارد مباحث جناحي و بازي‌هاي معمول سياسي نكنيم و به امور محوله برسيم. شما هم اگه موضوعي ذهن‌تون رو مشغول كرده، به‌تره اون رو همين‌جا مطرح كنيد كه مسائل پيچيده‌تر نشه كه ديگران از اون سوء استفاده كنند.»<br />
رييس جلسه، با همان متانت قبلي و لب‌خندي كه حالا ديگر كمي تصنعي به نظر مي‌رسد، مي‌گويد: «والله، ما نمي‌خواستيم اشاره‌ي مستقيمي به برخي موضوعات بشه. بنده وظيفه داشتم ولو در لفافه بعضي مهمات رو به عرض آقايون برسون‌م اون هم بنا بر وظيفه‌ي ديني خودم. ولي حالا اگه شما اصرار به اين مسأله داريد كه موضوع بازتر بشه، بنده هم مانعي نمي‌بينم. فرد غريبه‌اي هم در بين ما نيست. اون دوربين هم متعلق به خود قوه است كه برنامه‌ي ضبط شده رو با اعمال نظر ما براي بخش‌هاي خبري سيما مي‌فرسته.» رييس سري چرخانده و منشي خود را كه در طرف ديگر سالن نشسته فرامي‌خواند. منشي مثل قبل كمي خم مي‌شود تا صداي آرام رييس‌ش را به‌تر بشنود. چند لحظه‌اي چند جمله رد و بدل مي‌شود و سپس منشي با احترام از سالن بيرون مي‌رود. فضاي جلسه خيلي سنگين شده و حضار همه‌گي در سكوت به سر مي‌برند. چند لحظه‌ي بعد، منشي هم‌راه با يك دست‌گاه ضبط صوت متوسط و نوار كاستي كه در قاب‌ش قرار دارد وارد سالن مي‌شود. از رييس اجازه گرفته آن را در نزديكي محل استقرار سه عضو اين ستاد قرار داده و دو شاخه‌ي برق‌ش را هم به جعبه‌ي سيار تقسيم برق دوربين تصويربرداري مي‌زند. و بعد كاست به دست در همان‌جا منتظر دستور رييس مي‌ماند. رييس اين‌بار با لحني جدي‌تر كه ديگر خنده‌اي هم با آن هم‌راه نيست، رو به دو عضو ستاد كرده و مي‌گويد: «بنده خيلي مايل‌م مسائل بدون آن‌كه به مچ‌گيري‌هاي سياسي آغشته بشه و رسانه‌ها هم از اون مطلع بشند، در بين خود ماها حل و فصل شه. ولي بعضي اوقات اين موضوعات به‌قدري پيچيده مي‌شه كه ما رو مجبور مي‌كنه مستقيما به برخي حوادث اشاره كنيم. نمونه‌ش همين مكالمه‌ايه كه حاج آقا [...] بايد بيش‌تر از ما تو جريان‌ش باشند. ولي متأسفانه تو هفته‌ي گذشته ايشون تمام توان‌شون رو گذاشتند و از تريبون مقدس مجلس هم عليه قوه‌ي ما اقدام به سم‌پاشي كردند و حالا هم اين حرفا رو مي‌زنند.» بعد رو مي‌كند به منشي خود و ادامه مي‌دهد: «آقاي چيز! اين نوار رو بي‌زحمت روشن كن&#8230; صداش هم كمي زياد بشه.»<br />
شيخ هم‌چنان كه چانه‌ي خود را جلو داده، با حالتي عصبي به ضبط صوت خيره مانده و با ريش خود ور مي‌رود. سيد ميان‌سال هم در حالي كه يك ور روي مبل استيل محل جلوس خود تكيه داده، چانه‌ش را روي دست خود قرار داده و حالت انتظار به خود گرفته است.<br />
صداي ضبط صوت با كمي آمبيانس و خش‌خش هم‌راه است. مكالمه‌اي كه جملات اول‌ش رد شده و حالا صداي زني نسبتا ميان‌سال از آن شنيده مي‌شود. «&#8230; ما همه‌ي مدارك رو از بين برديم. حالا ديگه هيچ مدركي وجود نداره. هم اون سي‌صد ميليون تومن و هم اون دويست ميليون تومن. شما هم به‌تره همه چي رو كتمان كني. يعني به نفع خودته كه اين كار رو بكني.»<br />
از آن طرف تلفن صداي جواني به گوش مي‌رسد كه سعي مي‌كند صدايش فقط براي مكالمه كننده قابل تشخيص باشد. «خب حاج خانوم! من كه اين چيزا رو تو دادگاه گفتم. يعني چي كه من همه چي رو كتمان كنم. من اعتراف كردم&#8230;»<br />
باز زن ادامه مي‌دهد: «آقاي جزايري! اين ديگه مشكل ما نيست، حاج‌آقا هم حواس‌ش جَمع جَمعه. ما با بانك هم هم‌آهنگ‌يم. اون‌جا هم ديگه مدركي پيدا نمي‌شه. شما هم مي‌توني تو دادگاه بعدي بگي كه همه‌ي اون حرف‌ها رو تحت فشار زدي. حاج‌آقا هم البته از موضع شما حمايت مي‌كنه. امروز هم تو مجلس حسابي اين مسأله رو زير سؤال برد ولي حالا ادامه‌ي اين موضوع به خود شما بسته‌گي داره.»<br />
مرد جوان ادامه‌ي مكالمه را در پي مي‌گيرد: «خانوم [...]! آخه من&#8230;»<br />
در حيني كه اين صداها از ضبط صوت شنيده مي‌شود، شيخ حالت تهاجمي به خود گرفته، از جاي خود جهيده و سعي مي‌كند با همان شتاب و عصبانيت به سمت رييس جلسه حلمه‌ور شود كه با يك شوك ناگهاني كه هم‌راه با صداي عجزآلودي است، به طرفي افتاده كه هم‌زمان نيز منشي رييس با تر و فرزي خاصي مانع زمين خوردن وي مي‌شود. عمامه‌ي شيخ به طرفي مي‌افتد. حضار همه‌گي سعي مي‌كنند خود را به شيخ برسانند. با دستور رييس چند نفر از پيش‌كاران حاضر در سالن زير بغل و پاهاي شيخ را مي‌گيرند تا به بيرون سالن ببرند. رييس از همان‌جا فريادگونه به آن‌ها مي‌گويد: «به‌داري، ببرين‌شون به‌داري قوه. سريع آقا، سريع.»<br />
در حالي‌كه همه سر پا ايستاده‌اند، سيد ميان‌سال در حالي كه رنگ‌ سفيد صورت‌ش به سرخي و زردي گراييده و با لحني خشم‌گين مي‌گويد: «اين چه كاريه آقاي [...]؟! اين چه وضعيه؟! شما به چه حقي صداي مكالمه‌ي خانوم ايشون رو شنود كرديد؟ اين كار شما عين مفسده‌اس. اون وقت يه هم‌چين جلسه‌ي مسخره‌اي هم به پا مي‌كنيد كه جلوي چي رو بگيريد؟»<br />
رييس جلسه كه حالا كمي هم مضطرب به نظر مي‌رسد و سعي مي‌كند هم‌چنان با وقار باقي بماند، پاسخ مي‌دهد: «اجازه بفرماييد آقاي [...]، اجازه بفرماييد. كمي به اعصاب خودتون مسلط بشيد. هيچ‌كار ما هم مفسده نيست. قاضي پرونده قانوناً مجازه كه تمامي مكالمات متهم‌ش رو شنود و ضبط و ثبت كنه. اين مورد هم بنا بر اون اختياري كه قانون به‌ش داده انجام شده و &#8230;»<br />
در حالي‌كه اين دو در حال جر و بحث هستند و ديگران نيز يا به اين‌ها نزديك شده‌اند يا با مجاورين خود مشغول تبادل نظرند، يكي از حضار شتابان به سمت دوربين مي‌دود و خطاب به تصويربردار مي‌گويد: «خاموشه؟ دوربين خاموشه؟» و پيش از آن‌كه صداي تصويربردار شنيده شود، صفحه سياه مي‌شود&#8230;!</p>
Posted in سياست  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/partisan2.wordpress.com/152/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/partisan2.wordpress.com/152/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/partisan2.wordpress.com/152/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/partisan2.wordpress.com/152/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/partisan2.wordpress.com/152/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/partisan2.wordpress.com/152/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/partisan2.wordpress.com/152/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/partisan2.wordpress.com/152/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/partisan2.wordpress.com/152/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/partisan2.wordpress.com/152/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=partisan2.wordpress.com&blog=4438412&post=152&subd=partisan2&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://partisan2.wordpress.com/2009/06/08/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%8a%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d8%b1%d9%8a-%d9%8a%d9%83-%d9%82%d8%b5%d9%87%e2%80%8c%d9%8a-%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4a0e87a75e62fcef0b8b3558013e1d84?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">پارتيزان</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چرا بايد انقلاب‌مان را فقط به كشورهاي اسلامي صادر كنيم؟!</title>
		<link>http://partisan2.wordpress.com/2009/06/07/135/</link>
		<comments>http://partisan2.wordpress.com/2009/06/07/135/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2009 22:24:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پارتيزان</dc:creator>
				<category><![CDATA[سياست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://partisan2.wordpress.com/?p=135</guid>
		<description><![CDATA[در گفت و گوي پارتيزان با «انيس نقاش» مطرح شد:
لزومي ندارد انقلاب‌مان را فقط به كشورهاي اسلامي صادر كنيم
*بخش نخست

اشاره: ديگر امروز كم‌تر كسي را مي‌توان يافت كه دستي بر تنور سياست داشته و «انيس نقاش» را نشناسد. مبارزي كه نام‌ش با آرمان آزادي فلسطين عجين شده و يادش روزهاي داغ مبارزه با اسراييل را [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=partisan2.wordpress.com&blog=4438412&post=135&subd=partisan2&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="color:#888888;"><strong>در گفت و گوي پارتيزان با «انيس نقاش» مطرح شد:</strong></span></p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="color:#888888;"><strong>لزومي ندارد انقلاب‌مان را فقط به كشورهاي اسلامي صادر كنيم</strong></span></p>
<p style="text-align:left;" dir="rtl"><span style="color:#888888;"><strong>*بخش نخست</strong></span></p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="color:#888888;"><a href="http://shaidayi.blogfa.com"><img class="aligncenter size-medium wp-image-140" title="Anis" src="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/06/201.jpg?w=300&#038;h=66" alt="Anis" width="300" height="66" /></a></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="color:#888888;"><strong>اشاره: </strong>ديگر امروز كم‌تر كسي را مي‌توان يافت كه دستي بر تنور سياست داشته و «انيس نقاش» را نشناسد. مبارزي كه نام‌ش با آرمان آزادي فلسطين عجين شده و يادش روزهاي داغ مبارزه با اسراييل را در ذهن نسل اولي‌هاي انقلاب و آنان كه به هر قيمتي خود را به جنوب لبنان مي‌رساندند تا راه و رسم پارتيزاني جنگيدن با مجهزترين ارتش‌هاي جهان را تجربه كنند، زنده مي‌كند. نام «انيس» فراتر از ذهن انقلابيوني است كه امروز هم‌چنان بر اصول اسلامي گذشته‌ي خود (حداقل در ظاهر) باقي مانده‌اند. وي را بزرگ‌ترين سياست‌مداران غرب هم مي‌شناسند. آنان كه در دهه‌ي شصت و هفتاد و هشتاد ميلادي با معضلي به اسم ارتش‌هاي آزادي بخش جهان دست به گريبان بودند هم هميشه تصوير يك جوان مو بور چشم آبي را در ليست سياه خود نگه مي‌داشتند. همو كه در مقطعي، ملحوظ داشتن‌ش، شرط بسياري از گفت و گوهاي دنياي غرب و جنبش بيداري اسلامي به ره‌بري ايران بود. با همه‌ي اين وجود، نسل امروز ايران، كم‌تر با نام «انيس نقاش» آشناست. يك عرب مقيم ايران كه در گوشه‌اي از اين شهر سر به البرز كشيده، مشغول دل‌مشغولي‌هاي خود است. ولي دل‌مشغولي‌هايي كه بر مدار آرمان‌هاي پنجاه سال گذشته‌ي وي مي‌چرخد. آرام و با مقار است. دفتر بزرگ و مرتبي دارد كه گوشي‌هاي تلفن‌ش از اقصا نقاط دنيا به صدا در مي‌آيد. تا يخ‌ ارتباط‌ش با نگارنده‌ي اين سطور باز شود ساعتي طول مي‌كشد ولي وقتي هم كه بر روي غلطك مي‌افتد مثل خيلي‌ها پسرخاله نمي‌شود! با حوصله به سؤال‌ها گوش مي‌سپارد و تشريحي پرسش‌ها را جواب مي‌دهد و پس از چهل سال مراوده‌ي مستقيم با ايرانيان و بيش از بيست سال زنده‌گي در ايران، فرانسه را به‌تر از فارسي حرف مي‌زند. علي‌ايّ‌حال «انيس نقاش» است و هزار و يك آرزوي تلخ و شيرين آرماني! </span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="color:#888888;">تنظيم و پست‌گذاري اين گفت و گوي دو ساعته چندين ماه طول كشيد كه آن را نه به حساب تنبلي گرداننده‌ي اين وب‌نامه كه به حساب دست و پنجه نرم كردن با دست‌اندازهاي دنيوي بايد گذاشت! به هر روي، قسمت نخست اين گفت و گو را در اين‌جا و قسمت بعد را پس از بلبشوي انتخابات از منظر روشن‌تان بگذرانيد.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="color:#888888;">يا علي&#8230; </span>   <span id="more-135"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong> </strong><strong>*جناب نقاش! خيلي جاها از شما به عنوان يك مبارز فلسطيني ياد مي‌شود، شما لبناني هستيد يا فلسطيني؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نه، من لبناني هستم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>*متولد چه سالي و در كدام شهر؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">1951 در بيروت. البته چون بنده قريب پانزده سال در سازمان الفتح بودم، به همين دليل خيلي‌ها تصور مي‌كنند من فلسطيني‌ام.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">*<strong>فعاليت‌تان را با الفتح از كي شروع كرديد؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">از سال 1968 كه ابتدا در حوزه‌ي دانش‌جويان الفتح بودم. بعد مسؤول اين حوزه شدم. در آن ايام آقاي ياسر عرفات بيش‌تر در اردن بود كه ما در جنوب لبنان فعاليت مي‌كرديم. پس از وقايع سپتامبر 1970 (سپتامبر سياه)، عرفات هم به جنوب لبنان آمد و من هم كم‌كم به ايشان نزديك شدم و همين‌طور رفاقت نزديكي با معاون ايشان، ابوجهاد پيدا كردم. از طريق حوزه‌ي دانش‌جويان سازمان الفتح با تشكل‌هاي انقلابي و سازمان‌هاي آزادي‌بخش ارتباط پيدا كردم. مثل سازمان آزادي‌بخش اريتره و نهضت انقلابي ايران و تركيه. از اين مقطع به بعد فعاليت‌م را بيش‌تر روي موضوع جنوب لبنان متمركز كردم و بدين‌وسيله رابط سازمان فتح با دانش‌جوياني شدم كه از ايران و تركيه براي آرمان فلسطين به لبنان مي‌آمدند و آشنايي ما با نهضت اسلامي ايران هم در همين ايام بود. لذا با توجه به اين ارتباطات، هم در زمينه‌ي سياسي تجربه كسب كردم و هم در زمينه‌ي امنيتي و نظامي. پس از آن‌كه در سال 1978 صهيونيست‌ها جنوب لبنان را تا رودخانه‌ي ليتاني اشغال كردند، من يك طرح جديد را مطرح و عملياتي كردم و آن هم تشكيل يك سازمان مقاومت لبناني بود كه به اين شكل جوانان لبناني را ابتدا جهت آزادي جنوب لبنان بعد آرمان فلسطين آموزش نظامي و سياسي بدهم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>*يعني همان «حركة اللبنان العربي»؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بله. سازمان «حركة اللبنان العربي» مجموعه‌اي بود كه به همين قصد تأسيس كردم و جوانان لبناني‌اي را كه در فتح عضو بودند را هم جذب اين حركت كردم. و البته اين اشتباه بزرگ صهيونيست‌ها بود كه تصور مي‌كردند با اشغال جنوب لبنان و تحت تعقيب قرار دادن مجاهدان فلسطيني، مقوله‌ي مقاومت جمع خواهد شد، در صورتي كه با اين اقدام صهيونيست‌ها ما توانستيم انگيزه‌ي دو چنداني را در جوانان لبناني ايجاد كنيم و آنان را تشويق به پيوستن به مقاومت بنماييم. و اين موضوعي بود كه اسراييل هيچ‌وقت فكرش را هم نمي‌كرد، يعني در معادلات آنان موضوع پيوستن جوانان لبناني به جريان مقاومت هيچ‌ جاي‌گاهي نداشت.</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><strong><a href="http://shaidayi.blogfa.com"><img class="size-medium wp-image-144  aligncenter" title="04" src="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/06/041.jpg?w=300&#038;h=200" alt="04" width="300" height="200" /></a></strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>*آقاي نقاش! مي‌خواهم كمي برگرديم به عقب‌تر. خواستم ببينم اصلا شما چه‌طور با جريان‌هاي آزادي‌بخش فلسطين و كل بحث حركت‌هاي مقاومت آشنا شديد؟ و آيا از پيوستن به اين حركت‌ها هدف خاصي را پي‌گيري مي‌كرديد؟ منظورم اين است كه سقف خاصي براي مبارزه داشتيد و مثل حالا كه خيلي از آن مبارزان قديمي با يك كرسي رياست بر يك منطقه‌ي به اصطلاح خودگردان همه‌چيز را به فراموشي سپردند و كل آرمان فلسطين را هم به كناري نهادند غايت مقاومت‌تان تكه‌اي زمين و به رسميت شناخته شدن مجموعه‌ي سياسي‌تان بود؟ البته اين مسأله را ما در ايران هم تجربه كرده بوديم و چوب‌ش را هم خورديم. يعني بر اساس آموزه‌هاي اسلامي و آن چيزي كه حضرت امام خميني رحمةالله عليه مطرح مي‌كرد، شعارمان «جنگ، جنگ تا رفع فتنه از عالم» بود، ولي در همان مقطع خيلي از مسؤولاني كه جنگ را مديريت مي‌كردند و امروز براي خود سهم قابل توجه‌اي از انقلاب را قائل‌ند، اين شعار را در عمل تا اين مرحله تقليل مي‌دادند كه «جنگ، جنگ تا يك پيروزي!» و همين عامل پذيرش قطع‌نامه‌ي 598 توسط حضرت امام شد. حالا آيا شما هم همين‌گونه فكر مي‌كرديد و عمل كرديد يا اين‌كه مثلا تنها در پي شهادت بوديد، يا يك هدف بزرگ‌تر ديگري را مد نظر داشتيد؟ ببخشيد كه سؤالم هم كمي مشروح و طولاني و هم چند وجهي شد!</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نه، خواهش مي‌كنم. با توجه به اين‌كه سؤال شما چند تا جواب در چند وجه مختلف دارد ابتدائاً اجازه بدهيد موضوع شناخت خودم را از آرمان فلسطين مطرح كنم. هدف اوليه‌ي من براي شركت در مبارزه عليه اسراييل يك هدف صرفا انساني بود. يعني وقتي شرايط را مي‌ديدم، احساسات بر من غلبه مي‌كرد و به دنبال راه حلي مي‌گشتم. آن موقع من هنوز با موضوعات و مباحث سياسي آشنا نبودم و تصميم درست هم نمي‌توانستم بگيرم. در آن سال‌هايي كه من يك نوجوان دانش‌آموز بودم، هم‌سايه‌اي داشتيم كه فلسطيني بودند. من يك روز از مادرم پرسيدم فرق اين‌ها با ما در چيست؟ اصلا فلسيطني يعني چه؟ و مادرم برايم توضيح داد كه در فلسطين چه اتفاقي افتاده و اين‌ها هم چه‌گونه از خانه‌شان اخراج شده و در اين‌جا چه مي‌كنند. البته، هم‌سايه‌ي فلسطيني ما يكي از متمولين فلسطين بود كه توانسته بود خانه‌اي در هم‌سايه‌گي ما تهيه كند. چرا كه بقيه‌ي فلسطيني‌ها در اردوگاه، در يك وضعيت خيلي وخيمي زنده‌گي مي‌كردند. يك روز ديگر هم شنيدم كه دست‌گاه امنيتي دولت لبنان يك زن فلسطيني را دست‌گير و مورد شكنجه قرار داده است. براي من اين اقدام دولت لبنان خيلي تعجب‌آور بود. پرسيدم كه چرا اين‌طور شده و دليلش چيست؟ گفتند كه چون پسران اين زن در سازمان الفتح عليه صهيونيست‌ها مبارزه مي‌كنند و محل زنده‌گي‌شان هم صبرا و شتيلاست. كنج‌كاوي من در اين خصوص چند برابر شد. بعد از ظهر كه از مدرسه بازمي‌گشتم، در راه به اردوگاه فلسطيني‌ها رفتم. يادم مي‌آيد كه زمستان بود و باران سختي هم در حال بارش بود. اردوگاه در يك وضعيت رقت‌باري قرار داشت. گل و شل و بوي تعفن و اوضاع به هم‌ريخته‌ي آواره‌گان، يك حس انساني را در من بيدار كرد. بعدها كه نظارت دولت لبنان از روي اردوگاه‌ها برداشته شد و خود سازمان‌هاي آزادي‌بخش فلسطين مديريت آن‌جاها را به عهده گرفتند من با همين خانم كه نام‌ش ام‌علي بود و سه تن از پسران‌ش هم در راه آرمان فلسطين به شهادت رسيده بودند و خودش هم در قالب هلال احمر فلسطيني فعاليت امدادي در خط مقاومت داشت، بيش‌تر آشنا شدم. و كم‌كم وارد شناخت مسايل استراتژيك و سياسي شده و خطر وجود اسراييل را درك كردم كه نه تنها براي فلسطين و لبنان بل‌كه براي كل خاورميانه يك تهديد قلم‌داد مي‌شود. لذا با ابوجهاد مشورت كردم و ابوجهاد هم براي من روشن كرد كه آمريكا نه فقط براي فلسطين بل‌كه براي تمام منطقه نقشه تهيه كرده است. در همان ايام اطلاع پيدا كرديم كه يكي از مبارزان سازمان آزادي‌بخش اريتره دست‌گير شده. در راستاي آن فعاليت‌هايم و با هم‌آهنگي ابوجهاد به آديس‌آبابا رفتم تا نقشه‌اي را براي فرار آن مبارز اتيوپيايي طرح‌ريزي و عملياتي كنم. البته وقتي من به آن‌جا رسيدم آن مبارز آزاد شده بود. پس از آزادي براي‌ش يك گذرنامه‌ي جعلي تهيه شد كه خودش را به ايتاليا و از آن‌جا به جنوب لبنان رسانده و به مقاومت پيوست و با تكميل آموزش‌هاي نظامي به اريتره بازگشت تا مأموريت خود را كامل كند. با مراوداتي كه با تشكيلات تركيه‌اي داشتم پس از مدتي متوجه شدم با توجه به طرز فكر اين‌ها به نتيجه‌ي مطلوب نخواهم رسيد و بر‌عكس آن‌ها انقلابيون ايراني بودند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>*مي‌شود از سازمان‌ها و شخصيت‌ها هم اسم ببريد؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بله. آن موقع من با سازمان مجاهدين خلق، چريك‌هاي فدايي خلق، تشكيلات جلال‌الدين فارسي و محمد منتظري در ارتباط بودم. يك روز من به جلال فارسي گفتم كه تشكيلات مجاهدين خلق خيلي ارگانيزه‌تر از شماها كار مي‌كنند. اسم افرادش مشخص است، تعداد دانش‌جويان‌شان در دانش‌گاه‌ها معلوم است، عمليات از پيش تعريف شده دارند ولي شما مثل آن‌ها چارچوب منظم نداريد. چرا؟ كه جلال‌الدين فارسي به من جواب لطيفي داد و آن اين‌كه ما بر اساس چارچوبي كه دين اسلام تعريف كرده فعاليت مي‌كنيم. اعضاء نهضت ما همه‌ي مردم مسلمان ايران‌ند و ره‌بر اين نهضت هم امام خميني است كه ميليون‌ها نفر هم مقلد ديني دارد، لذا ما نمي‌توانيم اين جمعيت ميليوني را در يك ارگاني‌گرام جمع كنيم. من همان‌جا فهميدم كه سازماني كه مردمي باشد صد در صد موفق‌تر از سازماني است كه&#8230; ما به عربي مي‌گوييم نخبوي!&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>*خواص يا شايد هم تحزب‌گرايي. شايد منظورتان اين است كه آدم‌هاي صرفا سياسي كه با ديدگاه خاص سياسي فعاليت مي‌كنند.</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8230; بله، دقيقا همين‌طور است. البته من با تعدد احزاب موافقم ولي منظورم اين است كه يك چنين سازماني اگر جاي‌گاه مردمي داشته باشد، حتما به سرانجام خواهد رسيد. پس از آن‌هم با محسن رفيق‌دوست آشنا شدم كه از بازار ايران مبالغي را براي كمك به مبارزان جنوب لبنان آورده بود. كه همان موقع متوجه شدم حضرت امام خميني رحمةالله عليه فتوا داده هر كس به لبنان و فلسطين كمك كند اين عمل حتا از به‌جا آوردن فريضه‌ي حج هم به‌تر است. و با اين فتواي امام بيش‌تر به ايشان و نهضت‌شان علاقه‌مند شدم. اين جريانات همه‌گي در سال‌هاي پيش از انقلاب اسلامي بود و در همان ايام من در جبهه‌هاي عربيِ درگير با اسراييل مشغول به مبارزه بودم. يعني در جنگ معروف اكتبر كه سوريه و مصر وارد جنگ با اسراييل شدند، يك جبهه‌ي كوچك درگيري نيز در لبنان باز شده بود كه من در آن‌جا با صهيونيست‌ها مشغول درگيري بودم. از ديگر فعاليت‌هاي‌م در سال‌هاي مبارزه، ارتباط‌گيري با كساني بود كه براي كمك به آزادسازي لبنان و فلسطين به ما رجوع مي‌كردند. از آمريكاي جنوبي، ايتاليا، يونان و چندين كشور ديگر اسلامي و غير اسلامي. من تنها كمكي كه از اين‌ها مي‌خواستم اين بود كه پس از آموزش‌هاي لازم، با پاسپورت كشورهاي متبوع خود به فلسطين اشغالي رفته و اطلاعات و اخبار براي‌مان بياورند و يا از مواقع خاص عكس بگيرند و يا كمك‌هاي مالي ما را براي مبارزان فلسطيني ببرند، كه البته در يكي از اين موارد يكي از اين افراد كه يك خانم يوناني بود دست‌گير و به سه سال حبس محكوم شد. در هر صورت ما همه كار انجام مي‌داديم تا كل خاك فلسطين را از اشغال صهيونيست‌ها خارج كنيم. اين‌طور نبود كه به يك موقعيت سياسي و يا ارضي بسنده كنيم و اين رويه وقتي تكميل‌تر شد كه من با نهضت امام خميني رحمةالله عليه آشنا شدم.</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><strong><a href="http://shaidayi.blogfa.com"><img class="size-medium wp-image-145  aligncenter" title="16" src="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/06/16.jpg?w=300&#038;h=200" alt="16" width="300" height="200" /></a></strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>*پس از انقلاب چه؟ اين ارتباط چه‌گونه ادامه پيدا كرد؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پس از پيروزي انقلاب اسلامي بنده به واسطه‌ي دوستي‌اي كه با خيلي از انقلابيون داشتم جهت عرض تبريك به ايران آمدم. خوب، آن موقع خيلي مرا تحويل مي‌گرفتند. حتا يادم هست وقتي مي‌خواستند قانون اساسي را تدوين كنند بنده هم بعضي جاها مشاوره دادم و با بعضي بندها هم مخالفت كردم. مثلا يكي از بندهايي كه در قاون اساسي جمهوري اسلامي وجود دارد و من، هم آن موقع و هم الآن مخالف آن‌م، عدم عضويت اتباع غير ايراني در نيروهاي مسلح است. من شديدا مخالف اين بند قانون بودم و مي‌گفتم كه اگر من بخواهم از جنبه‌ي نظامي از انقلاب اسلامي دفاع كنم تكليف چيست؟! مثلا مثال مي‌آوردم كه حتا در ارتش فرانسه هم يك نيروي ويژه‌اي وجود دارد كه از زمان ناپلئون شكل گرفته و در اساس‌نامه‌ي آن آمده كه هر شخص غير فرانسوي كه مي‌خواهد از انقلاب فرانسه دفاع كند به عضويت اين نيرو در بيآيد. حالا به نظر من اين يكي از نقايص قانون اساسي جمهوري اسلامي مي‌باشد كه هم‌چنان هم وجود دارد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>*البته من فكر مي‌كنم با توجه به سازمان‌هايي كه در برخي از نيروهاي مسلح ما وجود دارد اين خلاء به نوعي پر شده. يعني لزومي ندارد كه شخص حتما تابعيت ايراني داشته باشد. اين را ما الآن در عراق و لبنان و حتا شاخه‌هايي از مقاومت فلسطين هم شاهديم.</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بله، ولي اگر شخص، تابعيت اين كشور را پيدا كند و شناس‌نامه و گذرنامه‌ي ايراني داشته باشد يك انگيزه‌ي ديگري در اين افراد مي‌آفريند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>*من سعي مي‌كنم اين موضوع را بيش‌تر از اين باز نكنم. يعني مشكلاتي كه همين الآن هم جمهوري اسلامي درگير آن است!</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در هر صورت اين يكي از گيرهاي من به قانون اساسي جمهوري اسلامي بوده و هست. البته در مورد احزاب هم من نظرات متفاوت از دوستان داشتم. من مخالف اداره‌ي كشور به شكل تك حزبي بودم. و از حق هم نگذريم پس از انقلاب به احزاب سياسي (حتا احزاب مخالف جمهوري اسلامي هم) ميدان زيادي داده شد. مثلا من يادم هست كه حتا كمونيست‌ها براي انتخابات مجلس كانديدا معرفي كرده بودند. ولي خوب، شرايط به شكلي شد كه ديگر آن رويه به شكل سابق پيش نرفت.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>*يعني در اين مورد هم به جمهوري اسلامي اعتراض داريد؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نه، نه. اصلا اين‌طور فكر نكنيد. اولا كه ايران از همان سال‌ها درگير يك جنگ داخلي شد و بلافاصله جنگ خارجي با عراق هم از طرف ديكتاتور آن كشور بر ايران تحميل شد. جنگ داخلي هم در اصل از طرف محركان خارجي و مخالفين انقلاب در آن دامن زده شد. يعني آغازگر درگيري‌هاي مسلحانه‌ي داخل ايران همان سازمان مجاهدين خلق بودند كه اقدام به كشت و كشتار كردند و به تبع اين دو وضعيت داخلي و خارجي، اخلاق نظام هم نسبت به گروه‌هاي مخالف جمهوري اسلامي عوض شد. پيش از جنگ داخلي رفتم منزل آقاي هاشمي، خانم ايشان در را باز كرد و گفت حاج آقا رفته نان بخرد. يا يك كاري با بني‌صدر داشتم رفتم رياست جمهوري. به يكي از كارمندان رياست جمهوري گفتم آقاي رييس جمهور كجا تشريف دارند؟ گفت طبقه‌ي چهارم. اصلا انگار نه انگار كه من يك ارباب رجوع معمولي‌ام. آن‌جا جز من حدود پنجاه نفر از مردم عادي براي طرح مشكلات‌شان آمده بودند. يك جلسه‌ي دو ساعته با ايشان داشتم راجع به تشكيل سپاه (البته ايشان شديدا مخالفت كردند با تشكيل يك چنين نهادي). اين‌ها هيچ‌كدام حتا يك محافظ هم نداشتند. ولي جنگ‌هاي داخلي و خارجي شرايط را عوض كرد و شديدا بر روي اخلاق انقلاب تأثير گذاشت. و البته وقتي كه چند سال پس از انقلاب از فرانسه برگشتم و اين شرايط را ديدم به دوستاني كه سمتي در حكومت داشتند توصيه كردم كه اخلاق انقلاب را عوض كنند. اين اخلاق منفي است و اصلا با انقلاب اسلامي سازگاري ندارد. اين رويه متعلق به شرايط خاص خودش است كه الآن ديگر انقلاب آن شرايط را پشت سر گذاشته است. الحمدلله الآن شرايط به‌تر شده است، منتها نياز به يك برنامه‌ي بلند مدت هست تا به آن شرايط مطلوب برسيم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>*حالا از اين موضوع كه بگذريم، مي‌خواهم مسير بحث را عوض كنم. جناب نقاش! اين چيزهايي كه من عرض مي‌كنم ممكن است متفاوت از ديدگاه شما باشد ولي دوست دارم نظر شما را هم در اين رابطه جويا شوم. كشور ما در دوره‌ي معاصر يعني شانزده سال پس از جنگ، شرايطي را پشت سر گذاشت كه به جرأت مي‌توان گفت از اكثر آرمان‌هاي امام يا دور شد و يا آن آرمان‌ها مغفول ماند. يعني به اسم اصلاحات و رفرم، به اسم تشنج زدايي و ارتباط با جهان خارج، به اسم اين‌كه ما ديگر براي اعدام سلمان رشدي كماندو نمي‌فرستيم و يا صدور انقلاب را تعطيل كرديم و چه و چه. و دست آخر به اين رسيديم كه بايد با دول غربي چنان روابطي داشته باشيم كه براي درك متقابل به يك تعادل مرضي‌الطرفين برسيم و اين شد اساس روي‌گرداني ما از اصول انقلابي‌مان. چرا كه جهان غرب براي اصول خودش يك تعريف خاصي داشت كه دقيقا نقطه مقابل اصول ما بود و براي پيدا كردن حتا يك نقطه مشترك بايستي از بسياري از اصول خودمان چشم‌پوشي مي‌كرديم كه كرديم. اين نظر بنده بود در خصوص عدول از اصول انقلاب در آن شانزده سالي كه حالا حالاها هم بايد هزينه‌اش را بپردازيم. نظر شما چيست؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پس اجازه بدهيد من فراتر از اين با شما بحث كنم. ببينيد، كشوري مثل ايران با بيش از هفتاد ميليون جمعيت و يك تمدن و فرهنگ بسيار قديمي و پر افتخار، حتما براي كل دنيا يك پيام ويژه دارد، چرا؟ براي اين‌كه موضوع را بازتر كنم مي‌رويم سراغ فرانسه. فرانسه هم يك كشور با يك تمدن نسبتا قديمي است. نوع حكومت آن كشور هم پادشاهي بود كه با انقلاب فرانسه ساقط و حكومت به جمهوري تبديل شد. ولي فرانسوي‌ها هيچ وقت نگفتند كه اين انقلاب را تنها براي فرانسه كرديم، بل‌كه هميشه‌ي تاريخ مدعي بودند كه انقلاب ما يك انقلاب جهاني بوده و باعث جمهوري‌خواهي در همه‌ي دنيا شده و منجر به تقويت پايه‌هاي دموكراسي‌خواهي گشت. زبان فرانسه به عنوان زبان اول بسياري از كشورها جا انداخته شد. اين مثال در مورد آمريكا و پيش از آن در مورد انگليس و پيش‌تر از آن در مورد عثماني هم صدق مي‌كند. همه‌ي دنيا بر همين مدار مي‌چرخد كه آرمان و اعتقاد خود را به همه‌جا تعميم دهد. اسلامي و غير اسلامي فرقي در اين خصوص ندارند. شما اگر بگوييد كه من مي‌خواهم در محدوده‌ي خودم اول بشوم، شك نداشته باشيد كه آخر مي‌شويد. هر كشوري كه آرمان‌ش بين‌المللي است و پيام جهاني دارد، بلافاصله اقتصادش هم در پي بين‌المللي كردن فرهنگ و سياست‌ش، بين‌المللي مي‌شود. بعد از تقويت اين اقتصاد، پايه‌هاي قدرت نظامي فراملي هم استوار مي‌شود. اين‌گونه، هم كشوري قوي مي‌شود و هم حفظ منافع آن كشور مقدور. حالا اين منش در كشورهاي استعمارگر و غير آن چه تفاوتي با هم دارد؟ كشور استعمارگر اگر با اين پيام و شعارها جلو بيايد و مثلا بگويد من يك كشور دموكراتيك هستم و براي حفظ و بسط دموكراسي آمده‌ام، اين دموكراسي را حداكثر در كشور خودش اعمال و رعايت خواهد كرد. با ما چه‌گونه رفتار خواهد كرد؟ به عنوان يك مستعمره. يك كشور درجه‌ي سه. ولي اين نگاه در اسلام وجود ندارد. شما اگر به عنوان حامل فرهنگ اسلامي از يك طرف تا اندونزي و مالزي را درنورديدي و از طرف ديگر به اسپانيا رسيدي، همه را با يك چشم مي‌نگري و براي همه مساوات مي‌آوري. و اين مي‌شود كه آن كشورها از همه‌ي جهات رشد مي‌كنند. حال برگرديم به ايران. من اگر بيايم بگويم انقلاب اسلامي ما در ايران، نه فقط رهاننده‌ي پي‌روان يك مذهب (مثلا تشيع يا تسنن) يا يك دين (مثلا اسلام) كه براي رهايي تمامي مستضعفين جهان به ثمر رسيده است، توقع داريد چه اتفاقي در دنيا بيفتد؟! حالا با اين پيام، من خيلي چيزهاي ديگر دارم كه به تمامي دنيا صادر كنم، مثل باورها و اعتقادات، قوانين ناب اسلامي، هنر و فرهنگ متعالي. لزومي هم ندارد كه آن كشورها اسلامي باشند. چه‌طور در دهه‌هاي گذشته من حتا سيستم بانكي ناقص و پر اشكال غربي‌ها را وارد كشور كرده‌ام، حال با اسلامي كردن اين سيستم، نمي‌توانم بر اساس تجربه‌ي چندين ساله‌ي موفق بودن اين سيستم، آن را به همه‌ي كشورهاي دنيا صادر كنم؟! ما حتا مي‌توانيم فرهنگ ازدواج اسلامي و قانون ارث در اسلام را هم به ديگر كشورها منتقل كنيم چه رسد به اقتصاد و غيره. ما حتا فرهنگ آزاده‌گي كه پرچم‌دار بلامنازع آن حضرت امام حسين عليه‌السلام است را به دنيا مي‌توانيم معرفي و صادر كنيم. يعني اگر شما نمونه‌ي يك چنين شخصيتي را در ديگر اديان جهان توانستيد معرفي كنيد مي‌توانيد ادعا كنيد كه صاحب فرهنگ آزاده‌گي در كل دنياييد، ولي نيست. در هيچ‌جاي دنيا يك چنين اسطوره‌اي را نمي‌توانيد پيدا كنيد كه براي به دست آوردن عزت و مقابله‌ي با ذلت از همه چيزش بگذرد. پس ما با يك چنين فرهنگي چرا بايد وارد كننده‌ و تابع منشور حقوق بشري باشيم كه پديدآورنده‌گان آن بويي از بشريت نبرده‌اند؟! با توجه به اين مسايل اگر دليل تبعيت ما از فرهنگ غرب اين است كه اين كشورها، قدرت اول اقتصادي و نظامي در جهان هستند، پس تا چند سال ديگر كه به شهادت همين تحليل‌گران غربي ابرقدرت اقتصادي و نظامي جهان، چين خواهد بود، ما بايد خود را تسليم فرهنگ و اقتصاد و سياست چين كنيم ديگر! پس چرا ما بايد اباء داشته باشيم از عمل به صدور انقلاب اسلامي به ديگر كشورها؟ ما حتا مي‌توانيم شاخص‌ترين اصول اين انقلاب را هم به همه‌ي كشورها صادر كنيم. به نظر من قانون در هر كشوري، يك روحي دارد و يك شكل ظاهري. در رأس حكومت اسلامي هم حاكمي قرار دارد كه در اصل، روح اجراي قوانين اسلام است. يعني در يك چنين حكومتي، فقيه جامع‌الشرايط، مُبين فقه و جوهر دستورات دين اسلام است. در حكومتي كه رأس آن ولي فقيه قرار دارد، به تمام اركان آن، ديناميك و تحرك قوي‌اي براي پيش‌رفت‌ش تزريق مي‌شود كه آن را به يك جامعه‌ي پيش‌رو و داراي پيامي جهاني تبديل مي‌كند. همه‌ي جهان نگاه مي‌كنند به اين كشور و چه‌گونه‌گي حكومت آن كه نه يك حزب فقط حاكم است، نه يك شخص و نه يك حكومت ميليتاري و پليسي برخواسته از كودتاي نظامي و نه حتا يك دموكراسي بي‌بنيه و حداقلي كه تنها با رفتن ده، بيست درصد مردم جامعه، پاي صندوق‌هاي رأي پا گرفته باشد. بل‌كه حكومتي است مبتني بر فقه الهي با ولايت عالمي جامع‌الشرايط كه اداره‌ي تمام حكومت را تنفيذ مي‌كند به همه‌ي افراد جامعه كه با اين ديناميك فعال شده‌اند و همه هم مشاركت دارند در گرداندن آن. و اين نوع حكومت‌داري تنها به پي‌روان يك دين نگاه نمي‌كند، بل‌كه نگاه انساني آن همه‌ي مخلوقات بشر را در بر مي‌گيرد. اين يعني ره‌بري دين، نه يك شخص و معرفي اين به جهان يعني صادر كردن انقلاب.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>*پس شما هم موافقيد با نظر بنده كه ما دست از بسياري از خواسته‌هاي ناب انقلابي‌مان كشيديم و دوباره بر همان مدار پيشين سيستم كهنه و امتحان پس داده‌ي غرب افتاديم؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">من نمي‌خواهم صريحا بگويم الآن آن آرمان‌خواهي تجديد شده يا دولت‌هاي قبلي‌تان از آن روي‌گردان بودند. چون ممكن است اين‌گونه تصور شود كه مثلا با ساختن چهار تا موشك، ديگر ايران قوي شد و به همه‌ي آن خواسته‌هاي گذشته‌اش رسيد. در صورتي كه قدرت ايران وقتي بر همه ثابت مي‌شود كه برنامه‌هاي راه‌بردي خود را به دنيا صادر كند. الآن در اين وانفساي اقتصادي جهان، خيلي بد است كه ايران نسخه‌ي درمان براي دنيا نپيچد و راه حل آن را بانك‌داري اسلامي معرفي نكند. هنوز در ايران دعوا سر اين است كه طرح‌هاي آقاي احمدي‌نژاد در برداشتن سود از بانك‌ها عملي شود يا بانك‌ها با تعيين سود فراوان به رقابت با هم بپردازند. اصلا دعوا اين نبايد باشد. در اكثر رواياتي كه از معصومين و ائمه اطهار وجود دارد، آمده كه رزق مخلوقات تقسيم شده است. حال با توجه به اين موضوع چه‌طور ممكن است من داعيه‌ي بانك‌داري اسلامي داشته باشم و بعد براي پول مردم قيمت تعيين كنم؟! اين درست نيست كه با بالا و پايين بودن بهره‌ي بانكي به دنبال جذب سرمايه‌ي مردم باشم. بل‌كه درست آن است كه براي مردم يك پروژه‌اي را تعريف كنم، بعد از مردم بخواهم كه بيايند و در آن پروژه با فلان بانك مشاركت داشته باشند و سود و بهره‌ي آن را هم بين سرمايه‌گذاران تقسيم كنم. اين يعني بانك‌داري اسلامي. و اين آن چيزي است كه در معرفي و صدورش به دنيا كاهلي شده است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>&#8230; ادامه دارد</strong><strong></strong></p>
Posted in سياست  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/partisan2.wordpress.com/135/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/partisan2.wordpress.com/135/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/partisan2.wordpress.com/135/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/partisan2.wordpress.com/135/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/partisan2.wordpress.com/135/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/partisan2.wordpress.com/135/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/partisan2.wordpress.com/135/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/partisan2.wordpress.com/135/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/partisan2.wordpress.com/135/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/partisan2.wordpress.com/135/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=partisan2.wordpress.com&blog=4438412&post=135&subd=partisan2&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://partisan2.wordpress.com/2009/06/07/135/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4a0e87a75e62fcef0b8b3558013e1d84?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">پارتيزان</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/06/201.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Anis</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/06/041.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">04</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://partisan2.files.wordpress.com/2009/06/16.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">16</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>