دههزار روز گذشت… (بخش دوم)
* بخش دوم
خرداد ماه سال 1361 است. اتفاقات مثل برق و باد پشت سر هم رخ ميهد. جبههها پر از شور و شعف است. پشت جبهه هم. آزادي خرمشهر هنوز باور خيليها نشده است. آمار كشتهها و اسراي عراقي سر به فلك ميكشد. حالا ديگر خطر قواي ايراني تماميت استكبار را تهديد ميكند. سياسيون در فعاليتي ويژهاند. آمد و شدها و مذاكرات ديپلماتيك هم در جاي خود چندين برابر گذشته است. تصميمگيرندهگان ايراني جنگ، سعي دارند مسير را عوض كنند. تحركات مشكوكي صورت ميگيرد. دومين خبر بزرگ خرداد ماه، در سر تا سر دنيا ميپيچد. امام خميني رحمةالله عليه، هوشيارتر از قبل، موضع ميگيرد. موضعي كه تصميمگيرندهگان جنگ را شوكه ميكند. و همچنين توطئهچينان را كه تمام رشتههاشان، يكجا پنبه ميشود. همه چيز به هم ميريزد. و باز هم سرنوشت ايران و دنيا با يك اشارهي كوچك خميني كبير تغيير ميكند.
روز 29 خرداد 1361، آن بيانات مهم، اينگونه ايراد ميشود: «[آمريكا] يك توطئهي ديگرى عميقتر اجرا كرده است كه در اين توطئه، ما هم يك قدرى بازى خورديم. و آن اين است كه يك نكتهاى كه پيش ما خيلى بزرگ است و ما نسبت به آن حساسيت زياد داريم، آن غائله را پيش آورد تا اينكه ملت ما را از آن مطلبى كه در كشور خودش مىگذرد و از آن جنگى كه در كشور خودش مىگذرد، غافل كند. قضيهي هجوم اسرائيل به لبنان. آمريكا مىدانست كه ما و ملت ما نسبت به لبنان حساسيت داريم. و نسبت به اسرائيل هم از آن طرف حساسيت داريم. اين دام را آمريكا درست كرد. يعنى آن نوكر خودش را فرستاد به اينكه حمله كند به لبنان و آن همه خسارات وارد كند و آن همه جنايات. و ما مىدانيم كه اگر ميليونها جمعيت را از بين ببرند و يك مطلبى براى آمريكا حاصل بشود، و يك نفعى برسد، مىگويد همه بروند از بين. اين را ما از ابر قدرتها شناختهايم. آنها در فكر اين نيستند كه در لبنان به زن و بچهي مردم و به بلاد اين مستمندان و بيچارهگان چه مىگذرد. آنها دنبال اين هستند كه صدام را در اين طرف سر جاى خودش نگهدارند و ايران كه در نظر آنها خيلى اهميتش بيشتر از لبنان و جاهاى ديگرى است، براى آنها محفوظ بماند.»
بيانات صريح و كوبندهي امام رحمةالله عليه، بسياري از معادلات را به هم ميريزد. هم در خارج، و هم در داخل.
* * *
با پيروزي قواي ايراني در آزادسازي خرمشهر و تهديد و سقوط قريبالوقوع بصره و به تبع آن شكست كامل رژيم صدام و كشيده شدن جنگ تا نزديكيهاي حدود فلسطين اشغالي، تمام دنياي استكبار را بر آن داشت تا تدبيري جديد بينديشد. همه به وحشت افتادهاند. خبرگزاري فرانسه در چهارم خرداد مينويسد: «پيروزي مصممانهي ايران، دستهاي تهران را براي ايجاد عدم ثبات در كشورهاي ميانهروي خليجفارس، باز خواهد گذاشت.»
براي اين منظور همه دست به كار ميشوند. بايد جلوي ايرانيها گرفته ميشد. آن هم به هر قيمت ممكن. غرب و شرق دست به دست هم ميدهند. صدام تقاضاي آتشبس ميكند. آن هم با شگرد عقبنشيني از خطوط اشغالي. ايران همهي پيشنهادها را رد ميكند، الا با شرايط خودش.
در ادامهي اين روند و اظهار نظرهاي آشكار و از سر استيصال، ژنرال «الكساندر هیگ» سرفرمانده كل سابق جبههي اروپايي ناتو و وزیر خارجهي وقت ايالات متحده در دولت «رونالد ريگان» شش روز پس از فتح خرمشهر و در نهام خرداد 61، ضمن گفت و گويي رسانهای، استراتژي دولتش دربارهي مسايل جهاني را در تمركز تلاشها براي رفع بحران در سه محور ايراد ميكند؛ نخست، حل بحران جنگ ایران و عراق؛ به گفتهي ژنرال «هیگ»؛ «اكنون ایران، ارتش عراق را از شهرهای اشغالی خود از جمله بندر خرمشهر به بیرون رانده و قادر به ورود به خاك عراق میباشد و دولت پرزيدنت «صدام حسین» به عنوان دوست ما در خاورمیانه در خطر تهاجم امواج انسانی نیروهای «آیتالله خمینی» [رحمةالله عليه] هستند و این بحران باید هر چه زودتر به نفع ما پایان پذیرد. محور دوم، احتمال شكلگیری یك جریان مكندهي جدید بینالمللی كه موجبات اتحاد كشورهای منطقهي خلیج فارس و خاورمیانه را در جهتی مذهبی فراهم آورده و امنیت ملی ایالات متحده امریکا را به خطر بیاندازد. و بالاخره محور سوم، مشكل حضور نیروهای سازمان ملل در جنوب لبنان و تداوم جنگ 7 سالهي داخلی در لبنان كه فجایع عظیم انسانی را ایجاد كرده كه دولت ایالت متحده، تمام توان خود را برای اتمام این بحران به كار خواهد بست.»
با اين اظهارات جسورانهي «هيگ»، وزير خارجهي رژيم صهيونيستي، يعني «اسحاق شامير» با واسطهي سفارت آن رژيم در «واشنگتن» يادداشت اعتراض آميزي خطاب به وزارت خارجهي آمريكا ارسال كرده و در آن بيان ميكند كه: «چرا اسرار و اهداف نظامي حكومت اسراييل [غاصب] در تريبونهاي عمومي، آن هم از طريق شخص وزير خارجهي ايالات متحدهي آمريكا فاش ميشود؟» با نگارش يادداشت ذكر شده، اتحاد شوم دنياي استكبار براي به زانو در آوردن انقلاب اسلامي ايران بر ملاتر شده و حركت شيطاني امپريالسيم، صهيونيسم و رژيم بعث عراق در مسير مشتركشان شتاب ميگيرد.
در همين راستا «صدام» نيز سناريوي ديگري را بر روي ميز كارش قرار ميدهد تا شايد بتواند مسير جنگ را تغيير دهد. «كنت آر. تيممر من» (Kenneth R. Timmerman) پژوهشگر آمريكايي و رييس بنياد «ايران بريف» در كتاب «سرسراي مرگ؛ غرب چهگونه عراق را مسلح ساخت» مينويسد: «… در اواخر ماه مه 1982 (روزهاي اوليهي پس از فتح خرمشهر) وضعيت عراق در جبههها بسيار وخيم شد. نيروهاي ايراني، «بصره» دومين شهر بزرگ عراق را كه تنها راه دسترسي اين كشور به خليجفارس بود، زير فشار قرار دادند. «صدام» در منتهاي نااميدي، از آيةالله «خميني» [رحمةالله عليه] تقاضاي صلح (!) [آتشبس] كرد. وي اعلام كرد به طور يكجانبه نيروهاي عراق را از ايران فرا ميخواند (كه البته همان عقبنشيني مخفيانه بود) و مرزهاي بينالمللي با ايران را ميپذيرد. وقتي «خميني» [رحمةالله عليه] پيشنهادش را رد كرد، «صدام» كوشيد با جلب توجه ايران به «دشمن مشترك دو كشور» يعني «اسراييل» [غاصب] نظر ايران را به جاي ديگر منحرف كند… «صدام» طي خطابهاي عمومي از آيةالله «خميني» [رحمةالله عليه] خواست آتشبس عراق را بپذيرد و نيروهاي مشترك ايران و عراق، در جهاد با «اسراييل» [غاصب] به يكديگر ملحق شوند. رهبر ايران، پيشنهاد «صدام» را نپذيرفت…»
و اما ادامهي سناريوي «صدام» با مشاركت رژيم صهيونيستي، كامل ميشود. مشاركتي كه منجر به خسارات غير قابل جبران در گوشهاي ديگر از بلاد اسلامي شده و هزاران نفر از جمعيت جهان اسلام را به كام مرگ ميبرد. اين بخش از سناريوي پيچيدهي بعثي_صهيونيستي، در هزاران كيلومتر آن طرفتر از بغداد و در تاثيرگذارترين كشور اروپايي بازي ميشود.
* * *
پنجشنبه 13 خرداد ماه 1361 است. هواي «لندن» طبق معمول ابري با رطوبت بالاست. در گوشهاي از شهر، هشدارهاي ساعت معروف «بيگ بن» دقايقي است كه 11 شب را اعلام نموده و در گوشهاي ديگر «شولومو آرگوف» سفير رژيم صهيونيستي در «انگليس» در حال بالا رفتن از پلههاي هتل «دورچستر» است كه آماج گلولههاي يك تيم تروريستي قرار ميگيرد. «آرگوف» جان سالم به در ميبرد و تروريستها دستگير ميشوند. سر گروه تيم ترور «نايف روزان» اوراق شناسايي فلسطيني با خود دارد. وي در اعترافات خود موضوعاتي را بيان ميكند كه برخي تا ماهها مكتوم مانده و برخي ديگر براي هميشه به فراموشي سپرده ميشود. در اولين واكنش به اين اقدام، تروريستها، عضو «ساف» و از نيروهاي وابسته به «ياسر عرفات» اعلام ميشوند. از طرفي نيز «عرفات» كه در حال تست زدن سياستهاي سازشكارانهي خود است، ضمن محكوم كردن اين اقدام، هر گونه ارتباط اين ترور با «سازمان آزاديبخش فلسطين» را شديداً تكذيب ميكند. و واقعيت هم جز اين نيست.
«صبري البنا» ملقب به «ابونضال» رييس و مؤسس «سازمان اقدام انقلابي فلسطين» كه از «ساف» انشعاب زده و «عرفات» را هم تهديد به مرگ كرده است، مدتي است تحت زعامت و سرسپردهگي «صدام» در «عراق» به سر ميبرد. «ابونضال» و گروه تروريستيش، يك قطعهي ديگر از پازل سناريوي بعثي_صهيوني است. از همين رو با ترور سفير صهيونيستي در «لندن» و طرحريزي كارشناسانهي آن، اولين انگشت اتهام به سوي «عرفات» و گروهش كه سالها بود در مناطقي از «لبنان» به سر ميبردند نشانه ميرود. «كنت آر. تيممرمن» هم در كتاب «سرسراي مرگ» ميگويد: «… اين ترور، هم ميتواند كار «ياسر عرفات» باشد و هم كار «مناخيم بگين» كه نخست وزير وقت اسراييل [غاصب] بود و ميخواست بهانهاي پيدا كند و پايگاههاي فلسطيني در جنوب لبنان را مورد حمله قرار داده و نابود سازد.»
«حمله به لبنان»… اين جملهاي بود كه «مناخيم بگين»، نخست وزير مقبور رژيم اشغالگر قدس، پس از ساعتي نشست اضطراري كابينهي امنيتي_سياسي دولتش، پيش از ظهر روز جمعه 14 خرداد 1361، فرداي ترور و 12 روز پس از فتح خرمشهر بر زبان راند. جملهاي كه يقناً نتيجهي آن جلسهي (كمتر از) دوساعته نبود، بلكه چندين روز بحث و تبادل نظر با همپيمانان غربي و عربي اسراييل غاصب، تنها راه انحراف در وقايع پيش آمده را عمل به اين جمله ميدانست. تصميمي كه بدون كمترين تأمل و كوچكترين درنگي اتخاذ شد.
و در اينجا نيز كابينهي دولت غاصب فلسطين، برگي ديگر از سناريوي مشترك «عراق»، «آمريكا»، چند كشور اروپايي، چند كشور عرب و رژيم صهيونيستي را به مرحلهي اجرا در ميآورد. لذا يك روز پس از اين نشست، يعني 15 خرداد 1361، «ياف» نیروي هوايي ارتش صهيونیستي 310 فروند جنگنده شامل انواع «اف 4» (فانتوم)، «اف 15» (ایگل) و «اف 16» (فالكن) و همچنین جنگندههای «كفیر» ساخت متخصصان همان رژيم را در كنار 7 لشكر از 9 لشكر زرهی نیروهای زمینی اسرايیل غاصب كه به وسیلهي 4 تیپ ویژه و نیروي ويژهي «گولانی»، «گیوعاتی»، «ناخال» و «تزانهانیم» تقويت شده بود، سامان داده، به انضمام تمامی ناوگان دریایی ارتش صیهونیستی، حملهي همه جانبهاي را عليه كشور لبنان تدارك ميبيند. و البته چندي پيش از اين، «بگين» در يك ارتباط محرمانه از «حسني مبارك» رييس تازه بر سر كار آمدهي رژيم «مصر» تعهد گرفته بود كه در صورت انتقال 3 لشكر زرهي آن رژيم از صحراي سينا به شمال فلسطين، همپيمان تازهاش، تحرك نظامي حتا در حد شليك يك گلوله نيز نداشته باشد. با همين اوصاف، ارتش صهيونیستی از 4 محور عملیاتی وارد لبنان ميشود. محور غربی شامل یك لشكر به فرماندهی ژنرال «اسحاق مردخای»، محور مركزی شامل یك لشكر به فرماندهی ژنرال «آویگدور كالاهانی»، محور دوم مركزی شامل یك لشكر به فرماندهی ژنرال «مناخیم اینان» و محور شرقی شامل 2 لشكر به فرماندهی ژنرال «آویگدور بن گال» به انضمام یك محور دریایی به فرماندهی ژنرال «عاموس یارون». و بالاخره ژنرال «آریل شارون» پا به سن گذاشته، چهار هفته پس از اين تهاجم وسيع، با يگان زرهيش به حومهي بیروت رسیده، وارد دفتر كار فرماندهي ژاندارمری لبنان در نزدیكی كاخ ریاست جمهوری ميشود. و بدين شكل، دومين پايتخت اسلامي نيز به اشغال قوم يهود در ميآيد. يعني ماجراي اصلي انحراف «ايران» از اهدافش.

بعدها «اسكاتلنديارد» در تحقيقات خود پيرامون ترور «آرگوف» اعلام مينمايد كه ضارب فلسطيني، در اصل با سيستم اطلاعاتي عراق در ارتباط است. عراق، ضمن پرداخت پول عمليات، طرحريزي آن را نيز به عهده داشته است. و روزنامهي «گاردين» چاپ «لندن» اين موضوعات را با گزارش تكميلي خود به سرانجام ميرساند. «گاردين» در شمارهي 16 اسفند 1361 خود مينويسد: «دولت عراق قصد داشت تا تجاوز لبنان را به جلو بیندازد و به این وسیله به تحریك اسرايیل [غاصب] بپردازد و به نام «وحدت اعراب در مقابل دولت صهیونیستی» آن را بهانهای جهت قطع جنگ با ایران قرار دهد…» اين روزنامه در ادامه ميآورد: «ضارب سفير اسراييل [غاصب] يعني «نايف روزان» ريیس گروه تروریستی و سرهنگ سازمان استخبارات عراق میباشد. وي در اعترافات خود اظهار داشته است كه واحد گروه تروریستی «ابونضال» را كه مأموریت ترور سفیر اسرائیل [غاصب] را بر عهده داشت، رهبری میكرده است و همواره مراقب اعمال گروه «ابونضال» بوده تا با خواستهها و اهداف رژیم «صدام» همخوانی داشته باشد.»
«تيممر من» نيز در اين رابطه مينويسد: «… اين نقشهي صدام كه ميخواست بدين وسيله مسألهي جنگ را به انحراف بكشاند، موجب تلف شدن جان هزاران انسان در لبنان گرديد. هنگامي كه وزارت امور خارجهي آمريكا تصميم گرفت بغداد را از تمامي اتهامات تروريستي مبرّا اعلام كند، به خوبي ميدانست كه سازمان «ابونضال» از حمايت گستردهي بغداد برخوردار است. همچنين مقامهاي انگليسي نيز يافتههاي خود در مورد دست داشتن عراق در ترور «آرگوف» را به اطلاع ايالات متحده رساندند. اما به گفتهي «ريچارد مورفي» از آن پس ديگر در وزارت امور خارجه در مورد حمايت بغداد از تروريسم، سخني به ميان نيامد. موضوع كلا و براي هميشه از دستور كار خارج شده بود.»
و اينك زمينه براي انحراف اساسي مهيا شده است. قطعهي اصلي پازل انحراف نيز توسط تصميمگيرندهگان اصلي جنگ و مقامات بازيخوردهي جمهوري اسلامي در جاي خودش قرار ميگيرد. يعني آقايان «هاشمي رفسنجاني»، «محسن رضايي» و «ميرحسين موسوي».
… ادامه دارد
ده هزار روز گذشت… (بخش نخست)
* بخش نخست
در 16 اكتبر سال 1986، مصادف با 24 مهر 1365 و در بحبوحهي جنگهاي داخلي لبنان، يك فروند جنگدهي ارتش صهيونيستي با سوء استفاده از شرايط حاد آن كشور و اختلافات به وجود آمده، ضمن تجاوز به حريم هوايي آن سرزمين و به قصد حمله به مراكز تجمع سازمان آزاديبخش فلسطين در حوالي شهر صيدا، دچار نقص فني شده و يكي از موشكهاي شليك شدهاش زودتر از موعد منفجر و منجر به سقوط جنگنده ميشود.
خلبان و كمكخلبان آن هواپيما با اقدام به موقع و Eject، موفق به فرود با چتر نجات ميشوند. چندي بعد «نبيه برّي» دبيركل حزب «امل»، قدرتمندترين گروه شيعي آن دورهي لبنان رسما اعلام ميكند كه كمكخلبان آن جنگنده با نام «رون آراد» زنده و در دست اين گروه اسير ميباشد. مدتي بعدتر، گروه «امل» سه نامه با دستخط «آراد» با 2 عكس از وي در حال اسارت را در رسانهها تكثير ميكند كه با اين نامهها و تصاوير، زنده بودن وي به اثبات ميرسد. از اين زمان به بعد تمام همّ آن رژيم، آزادي «رون آراد» به هر قيمت ممكن ميشود. صهيونيستها بلافاصله دست به كار ميشوند. مذاكراتي فيمابين سازمان «امل» و رژيم صهيونيستي در خصوص شرايط آزادي اسير يهودي صورت ميگيرد. شروط «امل» آزادي اسراي لبناني و فلسطيني و غرامت به خانهوادههاي شهداي مقاومت اسلامي در قبال آزادي «آراد» ميباشد. با شكست مذاكرات، تا مدتي از زنده بودن «رون آراد» خبري منتشر نميشود. ولي باز مسؤولان رژيم صهيونيستي بيكار نميمانند.
در سال 1368، تكآوران یگان ویژه و تروريستي «سايرت مَتكَل» (كماندوهاي ستادكل ارتش صهيونيستي) كه افراد معروفي چون «شاؤول موفاز» «ايهود باراك» و «بنيامين نتانياهو» سالها پيش از اين، عضو آن بودند، طي عملیاتی در خاک لبنان و به منظور آزادي و يا حداقل به دست آوردن اطلاعاتی در مورد سرنوشت «رون آراد»، اقدام به رُبايش شیخ «عبدالكريم عبيد» از پيشتازان مقاومت اسلامي لبنان ميكنند.
5 سال بعد يعني در سال 1373، تروريستهاي «سايرت متكل» اين بار «مصطفا دیراني» يكي از مسؤولان جنبش «امل» و رييس بخش امنيت اين جنبش در زمان مفقود شدن «رون آراد» را ميربايند. ولي باز هم نه خبري از «آراد» شده، نه وسيلهاي براي آزاديش فراهم ميگردد، اما متجاوزان يهود، دست از تلاش برنميدارند. در ادامهي اين جنب و جوشها، مبلغ ده ميليون دلار براي كسي كه يك خبر قطعي از اين كمك خلبان صهيونيست ارائه بدهد، تعيين ميشود. ولي باز هم…
با همهي اين وجود، تمامي اين تلاشها در حالي بود كه «رون آراد» در شب پانزدهم ارديبهشت 1367 (يعني يك سال پيش از اولين عمليات اسراييلي) و در همان دو سال اول اسارتش، به شكل بسيار مشكوك و ناشناختهاي از محل نگهداريش ربوده و يا ناپديد شده و اين چيزي نبود كه صهيونيستها از آن بيخبر باشند.

داستان از اين قرار بود كه «آراد» به دليل مسايل امنيتي در آخرين روزهاي اسفند 1366 از بيروت به روستاي «نبي شيث» در حومهي «بعلبك» و مشخصا به منزل حاج «ابوطلال» منتقل شده و دو پسر بزرگ وي مسؤول نگهداري از «آراد» ميشوند. در روزهاي مياني ارديبهشت 1367 كه مبارزان مقاومت اسلامي لبنان در منطقهي «ميدون» جنگ سختي را با قواي اسراييلي تجربه ميكردند، دو پسر «ابوطلال» نيز به نيروهاي اين نبرد ميپيوندند. در غياب اين دو، پسر كوچك و دو دختر حاج «ابوطلال» مسؤوليت نگهداري از «رون آراد» را به عهده ميگيرند. مادر آنها نيز به دليل شهادت يكي از اقوامشان در همان روستا و در منزل دختر بزرگ خود به سر ميبرد. در شب مهتابي مورد نظر، پسر كوچك حاج «ابوطلال» و دوستش براي خوابيدن به پشتبام ميروند. در نيمههاي شب صداي باز و بسته شدن در حياط، توجه دو دختر «ابوطلال» و ميهمانشان را به خود جلب ميكند. ميهمان سعي ميكند پسر كوچك خانهواده را بيدار كند. دختران از ترس در خانه ميمانند. ميهمان كه از بيدار كردن پسر خانهواده منصرف شده به حياط و بيرون خانه ميرود ولي چيز مشكوكي مشاهده نميكند. صبح روز بعد وقتي دختر بزرگ خانهواده به توصيهي مادر براي صبحانه دادن به اسيرشان به خانه ميآيد، با در باز و بدون قفل زيرزمين محل نگهداري «آراد» مواجه ميشود كه هيچ تخريب يا خشونتي نيز در باز كردن آن در ديده نميشود و تنها نشانهي باقي مانده، يك برگ كاغذ با نوشتههايي به زبان عبري است.
و اين آخرين خبري بود كه در بهار سال 1367 همهي دنيا از زنده بودن «آراد» داشتند و از آن پس هيچكس و هيچ گروهي نشانهاي از زنده بودن اين كمكخلبان صهيونيست ارائه نداد و بعد از آن نيز تحليلگران رسانههاي صهيونيستي هم، با برآيندها و احتمالاتي كه از نوع ناپديد شدن «رون آراد» وجود داشت، مرگ وي را در هنگام فرار از منزل حاج «ابوطلال» بسيار حتمي دانسته و مسايلي از قبيل تعويض مكان نگهداري و يا تحويل به ايران يا سوريه را كاملا رد كردند، ولي صهيونيستها همچنان به تبيلغ خود در اين رابطه ادامه دادند.
در يكي از اين تبليغات، پايگاه اينترنتي وزارتخارجهي دولت صهيونيستي اعلام كرد از فلان شب به مدت چند ماه هر خانهوادهي يهودي در سرزمينهاي اشغالي، به ياد قهرمان ملي اسراييل و زنده نگاهداشتن خاطرهي مفقود شدن «رون آراد» يك صندلي خالي بر سر ميز شام خود قرار دهد. در موردي ديگر و در سال 1375 به مناسبت دهمين سالگرد اسارت «آراد»، رژيم صهيونيستي برنامهي تبليغي وسيعي را در سر تا سر جهان به راه انداخت. در همين رابطه مادر اين كمكخلبان در كشورهاي اروپايي و آمريكا به تور تبليغي فرستاده شد و در سازمان ملل نيز به ايراد سخنراني پرداخت. در موردي ديگر و با فشار به كشورهاي اروپايي، عليرغم اينكه هيچ سند و نشانه و شاهد و قرينهاي براي تحويل اين اسير يهودي به ايران وجود نداشت، صهيونيستها «براند اشميت باور» وزير امنيت آلمان را نمايندهي خود در مذاكرهي با ايران براي تبادل اسراي لبناني و «آراد» قرار دادند. در يكي از آخرين موارد و در 19 آذر 1386 نيز دولت صهيونيستي به آزادی زود هنگام «کاظم دارابی» و «عباس رحیل» که به دليل ادعا در نقششان در طراحی و اعدام سران ضدانقلاب در رستوران «میکونوس» در «برلین»، به زندان ابد محکوم شده بودند، به دولت آلمان اعتراض رسمی کرد و خواهان به عقب افتادن آزادی زود هنگام آنان شد. رسانههاي آلمانی و صهيونيستي مدعی شده بودند که قرار است تا آزادی «کاظم دارابی» و «عباس رحيل» بخشی از معاملهای میان حزبالله لبنان و رژيم اشغالگر قدس، برای دریافت اطلاعاتی از سرنوشت «رون آراد» بوده باشد.
در اين زمينه همانطور كه پيش از اين هم گفته شد، صهيونيستها مبلغ دهميليون دلار جايزه، تنها براي يك خبر مستند از اين كمكخلبان يهودي مقرر كردهاند و همهي اينها تنها گوشهاي از تلاش اشغالگران براي يافتن و يا رهايي شهروندشان است.
ولي در اين طرف ماجرا چه رخ داده است…؟!
ادامه دارد…
امنيت ملّي كيلو چند؟!
* نگاه نخست؛
مراسم روز مبارزه با استكبار جهاني در مقابل لانهي جاسوسي آمريكا هنوز به پايان نرسيده. جمع كثيري در آنجا گرد همند و جمعي ديگر در خيابانهاي اطراف. جمعيت به طور پراكنده تا ميدان هفت تير، يَله شدهاند. در خيابان كريمخان زند عدهاي طبق ماههاي گذشته، ساز مخالف ميزنند. شعارها همان گلواژههاي تكراري است. ميدان هفت تير اما نقطهي طلاقي است. سرآغاز راهپيمايي روز 13 آبان و مبارزه با استكبار جهاني و يا آشتي با آمريكا. بعضي سربالا ميروند و جمعي سرپايين. رو كم كني شده باشد انگار. يك جاهايي آمريكا هم فراموش ميشود و شعارها و گلواژهها عليه هم است. يك جاهايي هم طبق همان رويهي نماز جمعهي كذايي حضرت هاشمي، روسيه هم وارد بازي ميشود. در همهي اين آمد و شدها، يگانهاي مختلف «ناجا» و افرادي كه ظاهراً بايد از هماهنگ شدههاي سپاه باشند حضور پررنگي دارند.
بعضي بر موتورهاي يك شكل و پرهيب سوارند و باتوم بر سر ميچرخانند و عدهاي هم چون لاكپشتهاي نينجاكار، پر از تجهيزات دست و پا گيرند. بوي تند گاز اشكآور هم همهجا به مشام ميرسد. ناهمآهنگي در بين اين يگانها بسيار مشهود است. همه به هم گير ميدهند و ناامنترين فعل، فعاليت رسانهاي است و داشتن كارت خبرنگاري. به همه هم بايد جواب بدهم. كوچك و بزرگ. نظامي و غير نظامي…
سنش به زور به 18 يا 19 سال ميرسد. بُراق ميشود در صورتم و فرياد ميكشد: «اوهووووي! واسه چي داري عكس ميگيري؟» چيزي نميگويم. باز ميگويد: «مگه با تو نيستم؟» نگاهي به بالا و پايينش مياندازم. ميگويم: «خودِت فكر ميكني براي چي دارم عكس ميندازم؟!» ميگويد: «كارتِت كو؟» ميگويم: «كارت خودِت كو؟» باتومش را دست به دست كرده و آنتن بيسيمش را از جيب شلوار شش جيبش بيرون ميكشد تا من ببينم. پوزخندي ميزنم و رد ميشوم. مثل قرقياي كه شكاري را در هوا زده باشد، مچ دستم را ميقاپد و فرياد ميكشد: «حاجي! حاجي بيا اينجا. اين يارو كارتش رو به من نشون نميده.» حاجي هم فيالفور خودش را به ما ميرساند و از همان دور كه مرا ميبيند، لبخند بر لبش مينشيند. پس از سلام و عليك، ميگويم: «حضرت عباسي اين چه بساطيه كه راه انداختيد؟ هيچي با هيچي همآهنگ نيست.» ميگويد: «بيخيال شو سهيل جون. تو اين اوضاع كه همآهنگي معني نميده.» ميگويم: «زرشك!» و ميروم.
* نگاه دوم؛
بالاتر از ميدان هفت تير و در امتداد خيابان شهيد مفتح و كمي بالاتر از سينما پايتخت، سر و صدايي است. من هم با يكي دو تا از بچههاي همكار، حالا ديگر از بالا به پايين خيابان ميآييم. عدهاي قريب به 30 يا 40 نفر، دو طرف خيابان هو ميكنند و هوار ميكشند. كمي جلوتر ميرويم. جواني در آن بين ديده ميشود. با وقار و آرام خيابان را سربالايي ميرود. محاسن كرك مانندي صورت نحيفش را پوشانده. لبخندي شيرين و شايد هم نمكين، بر لب دارد. پيراهن سفيدش را روي شلوار شش جيبش انداخته. سنش به زور به 18 يا 19 سال ميرسد. بُراق ميشوند در صورتش و فرياد ميكشند: «بسيجي برو گم شو… بسيجي برو گم شو…» بسيجي اما، همانطور متين و با وقار و در حالي كه لبخندي شيرين و شايد هم نمكين بر لب دارد، نگاهي به پرچم بزرگ سبز رنگش مياندازد. رويش نوشته شده «لبيك يا خامنهاي». شَلتاقي بر پا ميشود. يكي با لگد ميزند. ديگري آب دهان بر صورتش مياندازد. آن يكي دو لا شده، مشتي آت و آشغال از زمين بر داشته بر سر و رويش ميزند. بقيه هم در دو طرف پياده رو، همآهنگ و ناهمآهنگ، ميگويند: «مرگ بر ديكتاتور… مرگ بر ديكتاتور…» ميخواهم انگشت بر شاتر دوربين فشار بدهم كه همراهم، يك پاره آجر به دست را نشانم ميدهد. منصرف ميشوم. جمعيت همچنان هو ميكشند و در جواب لبخندهاي بسيجي اينبار هوار ميكنند: «بسيجي بيناموس… بسيجي بيناموس…». بسيجي اما، همانطور متين و با وقار و در حالي كه لبخندي شيرين و شايد هم نمكين بر لب دارد، نگاهي به پرچم بزرگ سبز رنگش مياندازد و با ابّهت راهش را به طرف بالا ادامه ميدهد.
* نگاه سوم؛
مراسم روز مبارزه با استكبار جهاني در مقابل لانهي جاسوسي آمريكا ديگر به پايان رسيده. جمعيت زيادي از راههاي منتهي به ميدان هفت تير رو به بالا ميآيند. در شمال ميدان و ابتداي خيابان بهار شيراز، چند نفري چند شعار ميدهند. شعارها در هم آميخته است و از نوع همان شعارگلواژههاي قبل. چند جوان در پياده روي جنوبي به تدريج با هم، همصدا ميشوند كه: «توپ، تانك، بسيجي… ديگر اثر ندارد…» و همزمان با هجوم عدهاي كه بادگيرهاي يشمي به تن دارند و باتوم با خود حمل ميكنند، پا به فرار ميگذارند. دو نفر از اين شعار دهندهگان كه متوجه محاصرهي باتوم به دستان ميشوند، «ننه من غريبم» بازي در آورده و سر جاي خود ميخ كوب شده و كِز ميكنند. چند تاي ديگر در يك تعقيب و گريز كوتاه گير ميافتند. بادگير بر تَنان، آن چند نفر را به زور دَگنَك و يا همان باتوم، با خود همراه ميكنند. پيرزن سالخوردهي چادر به سري كه از راهپيمايان روز 13 آبان و مبارزه با استكبار جهاني است، نزديك باتومداران شده و يكي از آنان را خطاب قرار ميدهد كه: «پسرم! دستگيرش كردي، حالا چرا داري اينطوري ميزنيش. خُب ورش دار برو ديگه…». وباز جواني كه سنش به زور به 18 يا 19 سال ميرسد. بُراق ميشود به صورت پيرزن و فرياد ميكشد: «به تو چه… اصلا واسه چي اينجا وايستادي؟… سريع برو اينجا واينَستا… هِرّي، هِرّي…». پيرزن كمي جا ميخورد. چادرش را جا به جا ميكند. تِراكْت مراسم با جملهي «مرگ بر آمريكا» از زير چادرش در كسري از ثانيه نمايان ميشود. خود را جمع و جور كرده و طوري كه ديگران متوجه نشوند به جوان ميگويد: «اين چه طرز صحبت كردنه؟… ميگم برخوردت رو درست كن جلوي اين همه غريبه، ميگي هِرّي؟». جوان باز هم به شكل هجومي پيرزن را خطاب قرار ميدهد كه: «آره… گفتم هِرّي يعني گم شو اينجا واينَستا…يالّا ديگه، يالّا…» پيرزن اينبار بلندتر از قبل به جوان ميگويد: «خجالت بكش پسر جون. تو جاي نوهي مني.» جوان اينبار هجوميتر از قبل و در حالي كه يك دستش را روي جيبِ افشانهي اشكآورش آماده گذاشته، باتومش را بالا آورده و پيرزن را تهديد به زدن ميكند و همزمان ميگويد: «دِ برو اينقد زر نزن ديگه…» و بعد درحالي كه پيرزن هنوز در حال نصيحت كردنش است، سر باتوم را روي دهان پيرزن فشار داده و روي لثههاي او ميكشد. من حيرانم كه چه كنم. در يك آن، مردي حدوداً چهل ساله را ميبينم كه جوان را از آنجا دور ميكند. يكي از بچهها ميگويد: «فرمانده پايگاهشونه.» آنهايي كه تا لحظهاي پيش شعار ميدادند، حالا دوباره با هم، همصدا ميشوند: «استقلال، آزادي… جمهوري ايراني» پيرزن در حالي كه دهانش خوني است، دستش را به دهانش كشيده، پنجهي خونياش را رو به جمعيت شعار دهنده گرفته و فرياد ميكشد: «پنج تا جوون دارم، هر پنج تاش فداي امنيت جمهوري اسلامي.» جمعيت در يك آن، خفه ميشود. ميخواهم به فرماندهي پايگاه پسرك چيزي بگويم، يادم ميافتد؛ « …تو اين اوضاع كه همآهنگي معني نميده…». پس فقط به خود ميگويم: «زرشك…».
* نگاه چهارم؛
در ابتداي ميدان هفت تير و انتهاي بزرگراه شهيد مدرّس، ترافيك آدمها و خودروها در هم آميخته. هر كسي در گوشهاي شعاري ميدهد. برخي، سوارهها را تشويق به بوق زدن ميكنند. ترافيك صوتي هم، همه جا را در مينوردد. پسرها پشت دخترها سنگر ميگيرند و دخترها هم با پخّي جيغ ميكشند و سليطهگري ميكنند. در آن بين زني ميانسال، در حالي كه چادر سياهِ چروك و رنگ و رو رفتهاي بر سر انداخته، جمعيت را بالا و پايين ميرود و خودي نشان ميدهد. بيرق است كه چادري نيست و چادر هم مال او نيست.
زن، ميانهي چادرش را به چنگ گرفته و شليتهي بلندِ چينواچين و سبزرنگش را اينور آنور تاب ميدهد. شليتهاش از بلندي از شليته هم گذشته و به زمين ميسايد. جمعيت تشويقش ميكنند و زن هم، همچنان در اين سوي و آن سوي قر ميدهد. سبزي شليته بدجوري تو ذوقّ ميزند. زن كه منتظر برخوردي از جناحي است، رو به جمعي كه از محاسنشان ظاهر مرامشان هويدا است، مشتهاي گره كردهاش را رو به سوي آنها گرفته و ميگويد: «يا حسين… مير حسين…»
جمع ِ مورد خطاب، فقط ميخندند و نگاهشان به دامن سبز رنگ زن خيره ميماند. حالا ديگر زن در بين جمعيت 50، 60 نفرهاي است كه در حاشيهي ميدان، گلواژه سر ميدادهاند. جمعيت با ديدن زن و شليتهي سبز رنگش يك صدا فرياد ميكشند: «نه شرقي، نه غربي… دولت سبز ملي…». و من با خود فكر ميكنم بالاخره شرق و غرب و استكبار يك نقشي در اينجا و در اين روز پيدا كرد.
* نگاه پنجم؛
خورشيد، يك كمي از اذان ظهر اينطرفتر ايستاده. افراد پراكندهاي در كوچه، پسكوچههاي عباسآباد و بالا و پايينش همچنان گلواژه ميسرايند. وقتي خيابان شهيد بهشتي را از مسير خيابان شهيد سرافراز به سمت خيابان شهيد مطهري ميچرخيم، دود غليظي نمايان ميشود. از همان فاصلهي دور شاتر ميچكانم. چند كارگر شهرداري در حال سر پا كردن سطلهاي مكانيزهي زباله هستند. تعدادي از سطلها هم در همين وسط خيابان در حال سوختن است.
بعضي آتش را خاموش ميكنند و برخي در پي آتشافروزانند. جمعي از بالاي بامها و تراسها و حتا پشت پنجرههاي بسته شعار ميدهند. شعارها همان است. گلواژه. تعدادي جوان كه ماسكهاي يك شكل ضد آلودهگي بر دهان دارند از كوچهي كناري كوچهي سفارت كانادا وارد حياطي ميشوند. حياط يك مجتمع است. پسري را كه تا دقايقي پيش شعار ميداده دم در ورودي مجتمع دستگير ميكنند. و البته دستگير كه نه، اول ميگيرندش، بعد با باتوم و شوكر برقي و افشانهي اشكآور مخلوطش ميكنند. بعد با لگد صورتش را مينوازند و سپس يك لنگه پايش را روي دوششان گذاشته و همانطور تاقباز روي زمين ميكشند. اين جوان هم كه سنش به زور به 18 يا 19 سال ميرسد، يا بيهوش شده يا خودش را زده به بيهوشي. ولي وقتي باز شوكر را به بدنش ميچسبانند رعشهاي گرفته و بالا و پايين ميپرد. خودش را زده به بيهوشي. تا تكان ميخورد لگدي محكمتر از پيش به صورتش ميزنند. از حيات مجتمع ميآورند بيرون و دستانش را با دستبند پلاستيكي يك بار مصرف از پشت به هم گره ميزنند. حالا ميشود گفت كه دستگيرش كردهاند. پلاك پلاتين جوان از زنجير گردنش كنده شده و به زمين ميافتد. تا چيزي بخواهم بگويم يكي شيرجه زده و آن را برميدارد و در جيبش ميگذارد. جوان دائم به حضرت عباس قسم ميدهد و تقاضاي رحم ميكند. يكي از اين چند نفر كه يا بادگير دارند يا باتوم يا اشكآور يا دست بند و يا همهي اينها را هم يكجا، گردن جوان را لاي پايش گذاشته و فشار ميدهد. جوان كه دستش از پشت بسته است و ارتعاشات شوكر، عضلاتش را از كار انداخته و پيراهن سفيدش با خون و عرق در هم آميخته، حالا ديگر صورتش هم به كبودي ميزند. من احساس خفهگي ميكنم. چند شاتر ميزنم و باز نگاه ميكنم. همه نگاه ميكنند. حتا كاركنان سفارت كانادا. زمين و زمان پر آدم است. پسر ديگر قدرت تكلم ندارد. و من هم. ولي مردم حاضر در بالا و پايين صحنه به همه چيز و همه كس فحش ميدهند. به همه كس. دهانهاشان كف ميكند و فحش ميدهند. گاهي هم كف ميزنند و هلهله ميكشند. چه چيزي بهتر از اين صحنه. مثل مستندسازاني كه ساعتها منتظر حملهي يوزپلنگي به دستهي گاوميشها باشند. و بالاخره يوزپلنگها، گاوميش جواني را از گله جدا كرده و به نيش ميكشند. و در اينجا همه دست بر دكمهي Record دوربينهاشان، از شكار اين صحنه حظّ ميبرند. دلشان غَنج ميرود و حظّ ميبرند. يكي با موبايل، يكي با سايبر شات، يكي با هندي كم، و يكي با حافظهي تاريخي. همه فيلم ميگيرند و عكس مياندازند. و من دستم به شاتر نميآيد. تمام حواسم به نريشن نريتور مستند راز بقاست كه اين موضوع را در بيشههاي وحشي آفريقا طبيعي ميداند و اين شكار شدنها را راز بقاي موجودات. بيشهزارهاي استوايي آفريقا. خيابانهاي تهران. فاصله بيشتر از 4، 5 هزار كيلومتر. انسانيت. بسيجي. شهدا. امام. آقا. خون دل خوردنهاي آقا. هشدارهاي آقا. امنيت ملي. سپاه. ناجا. واجا. پشت گوش انداختنها. پشت گوش انداختنها. پشت گوش انداختنها. لذت انتقام. هيجان تعقيب و گريز. بيبرنامهگي. تصميم كبري. اشتباه. فراموشي. جنگ. گاوميشها. كروبي. خاتمي. موسوي. بيبيسي. صداي آمريكا. سازگارا. سفارت كانادا. نوريزاده. گاوميشها. گاوميشها. گاوميشها و يوزپلنگها. كفتارها و لاشخورها. بعثيون. نيروهاي مارينز. صدام. والفجر مقدماتي. قواي يرموك. كانال كميل. كربلاي چهار. جزيرهي امالرصاص. والفجر هشت. فاو . كارخانه نمك. امالقصر. اردوگاه بوكّا. پرييرا. مستر لو. غافلگيري. همآهنگي. زرشك…
به خودم ميآيم. گردن پسر هنوز لاي پاي دستگير كنندهاش است. صورتش هم، همچنان كبود. يكي از آنها به پشت رفيقش ميزند و صورت كبود جوان را نشانش ميدهد. طرف كمي ساقهاي پايش را شل ميكند. جوان به سرفه ميافتد و هوا را ميخورد. ريههايش را پر و خالي ميكند. گوشي من زنگ ميخورد. يكي از بچههاي دستاندر كار است. خونم به جوش آمده. ميگويم: «ممد! اينجا چه خبره؟ يكي بياد اين عوضيها رو جمع كنه. به خدا كارشون فقط سوژه ساختنه. از زمين و هوا دارن فيلم ميگيرن. اينا فقط دارن سوژه ميسازن. هر كي رو كه ميگيرند به قصد كشت ميزنند. نميزنند، ميكشند…» در حين گفتن اينهايم كه يكي از باتوم به دستان صدايم را ميشنود. دوربينم را هم ميبيند. با باتوم به طرفم اشاره ميكند. من هنوز دارم با گوشي صحبت ميكنم. طرف فرياد ميكشد: « چرا جوّ سازي ميكني؟ كي داره سوژه ميسازه؟» و در همان حين باتومش را به قصد زدن به شكل اُريب فرود ميآورد. همزمان يك پايش را پشت پايم ميگذارد. ميخواهم بدنم را حايل دوربينم كنم كه با پشت نقش زمين ميشوم. و باز همزمان باتومش بر بدنم فرود ميآيد. آرنجم از شدت ضربه ميشكند. اما نه، حداكثر ترك برداشته. خونِ كوبيدهگي آرنجم از آستين پيراهنم بيرون ميزند. احساس گلادياتوري بهم دست ميدهد. چند تا از بچهها كه مرا ميشناختند با آن جمع دست به گريبانند. و جمعيت همچنان تشويق ميكنند و هلهله ميكشند. با خودم فكر ميكنم الآن مدير بيبيسي با ناز و تَبَختُر و مثل امپراتورهاي مغرور رومي شاهد جنگ گلادياتورها، انگشت شستش را وارونه گرفته و حكم به كشتن ما ميدهد. «حسن جلالي» يكي از بچههاي لشكر 27، از زمين بلندم ميكند و به كناري ميكشد. گوشيم نقش زمين شده ولي تماسم با «ممد» هنوز قطع نشده. دوربينم هم پيش از اينكه به زمين بخورد در دست يكي از بچهها گير ميافتد. از طرفي عدهاي ديگر از اين جمع كه متوجه فعاليت كاركنان سفارت كانادا شدهاند، به سفارت حمله ميكنند. لباس آلاپلنگي دارند و كلي تجهيزات ضد شورش. شايد هم مشوق شورش. سعي ميكنند در پاركينگ سفارتخانه را بشكنند ولي موفق نشده و منصرف ميشوند. من هم كه كمي به خود آمدهام با دست و پاي ناكار، از رو نرفته و از حالات مختلف جوان مهاجم به خودم كه او هم سنش به زور به 18 يا 19 سال ميرسد عكس ميگيرم.
جوان سعي ميكند خودش را لاي جمعيت پنهان كند. جلوتر ميروم. نگاهم ميكند. ميگويم: «مال كدوم پايگاهي؟» با غيض ميگويد: «من مال هيچ پايگاهي نيستم. اصلا ما خودمون اومديم. خودسر خودسر.» نگاهي به تجهيزات رسميش ميكنم. ميگويم: «اومديد امنيت جمهوري اسلامي رو تأمين كنيد نه؟» ميگويد: «ما تأمين ميكنيم، تو ناامن ميكني كه جو سازي كردي، واسه چي پيش اون آدما گفتي ما داريم سوژه ميسازيم؟ ما پيش از اين هم اينطوري امنيت رو آورديم، حالا هم همينطوري مياريمش. هميشه هم جواب داده. پيش از اين هم جواب داده…» با خودم ميگويم: «پيش از اين هم جواب داده…» پوزخندي به جوان ميزنم و ميگويم: «دمت گرم، خيلي باحالي…» دردِ آرنج تا مغز استخوانم نفوذ ميكند. بياختيار ساعتم را نگاه ميكنم؛ 12 و 45 دقيقهي ظهر…
* نگاه ششم؛
… بياختيار ساعتم را نگاه ميكنم؛ 12 و 45 دقيقهي ظهر. يك ساعتي ميشود كه از مراسم 13 آبان آمدهام. بخشي از سخنراني مراسم به عهدهي من بود و حالا كمتر از 24 ساعت پس از برگشتن از عراق، بزرگترين توفيق زندهگيم نصيبم شده است. آقا از دور وارد حياط بيتشان ميشوند. از همان دور، متين و با وقار و در حالي كه لبخندي شيرين و شايد هم نمكين بر لب دارند، شروع به سخن ميكنند: «سلامعليكم… سلامعليكم. بهبه. واقعا خوشحال شديم…» دست آقا را ميبوسم. در آغوشم ميگيرد. در آغوشش خود را رها ميكنم. رويم را ميبوسد. سر روي شانهاش ميگذارم و بياختيار ميگريم. و آقا ادامه داده و مادرم و همراهان را خطاب قرار ميدهد: «… واقعا چشممون روشن شد. الحمدلله ربالعالمين. خدا رو شكر. بالاخره اين يك تجربهي سختي بود، براي اينها و بيشتر براي خانهوادهها. و الحمدلله ربالعالمين كه اين تجربه رو از سر اين دو برادر عزيزمون و از سر شما خانهوادهها گذروند. خطري بود البته. طرفها آدمهاي بسيار بد، بسيار ناجنس و خبيثي بودند. هيچ دليلي هم نميخواد براي اذيت كردن اونها. و ايذاء كردن اونها هيچ دليلي لازم نيست. ولي خب، الحمدلله ربالعالمين اين جوونهاي ما رو خداي متعال سالم به ما برگردوند. ما خيلي به فكر شما بوديم. خيلي هم دعا كرديم. دعاي مردم هم. الحمدلله ربالعالمين…»
* نگاه آخر؛
شش سال از آن تجربهي سخت و آن ديدار جانافزا براي من گذشته است و چند ماهي است كه نه من، بلكه نظاممان تمام قد وارد يك تجربهي سخت شده است. يك فتنهي عميق به همان معنا كه در قرآن و نهجالبلاغه آمده است. بزرگترين فرصت انقلاب با خيانت عدهاي به تهديد انقلاب تبديل شده است. تهديدي كه امتحاني است براي همهي ما. براي همهي آناني كه براي اين نظام الهي دل ميسوزانند و سر و جان ميبازند. تكليف محاربان و قائلان به براندازي مشخص است. ولي تكليف غافلان را چه كسي روشن ميكند؟ جواني كه صرفاً بر مبناي يك هيجان دروني و يا فضاسازي بيروني، سطل آشغالي را آتش زده يا شيشهاي را ميشكند و عليه خيلي چيزها شعار ميدهد، حكمش چيست؟ اخراج از انسانيت؟ به قصد كشته شدن، كتك خوردن، آن هم بدون حكم قاضي؟ اصلا نقش دستگاه قضايي اين وسط چيست؟ آيا آنكه با تمام قدرت ميزند و طبيعتاً اگر باتوم و گاز و دستبندش را بگيرند، به اندازهي يك سلول آن جوان بيرق به دست كه «لبيك يا خامنهاي» را با تمام وجود فرياد ميكشيد، جرأت و شجاعت نخواهد داشت، تكليفش را ميداند؟ سپاه، ناجا، واجا و يا هرجاي ديگر چهقدر او را براي تأمين امنيت آموزش دادهاند؟ آيا واقعا در اين اوضاع، همآهنگي معنياي نميدهد؟ آيا آن جوان، با نام و ظاهر بسيج، بايد همچون زنگي مست در خيابان رها شود به اين بهانه كه امنيت را تأمين ميكند؟ برخورد او بيشتر امنيت ملّي را با خطر مواجه ميكند يا شعار و آتش زدن آن خاطي غافل؟ خوشحالي «محسن سازگارا» كه در صداي آمريكا در پوست خودش نميگنجد و با شعف ميگويد: «امروز مردم از درگيريهاي 13 آبان به قدري فيلم و عكس براي ما ارسال كردند كه اگه هزار تا خبرنگار زبده هم ميفرستاديم اينقدر كار انجام نميشد…» آيا جز براي اين است كه پياده نظامي مثل آن جوان باتوم به دست دارد كه بيجيره و مواجب برايش خدمت ميكند و پُزش را هم سپاه و ناجا و واجا ميدهند؟ در اين بين نتيجهي اينگونه برخورد كردنها جز ريزش، جز سلب، جز دشمن افزوني (آن هم نه براي خود كه براي كل نظام)، جز جدا كردن نسلها از اصل انقلاب و اسلام و غيره چيست؟ اين وسط حقالناس چه ميشود؟ حق خدا و پيغمبر چه ميشود؟ حق امام و شهدا؟ حق آقا؟ حق همهي آناني كه براي اين نظام الهي دل ميسوزانند و سر و جان ميبازند؟ آن جوانان باتوم به دست خطا كار را چه كسي بايد تنبيه كند؟ اصلا كسي جرأت تنبيه آنان را دارد؟ اصلا آيا كارشان خطا بوده؟ چه كسي تشخيص ميدهد؟ امروز هم گذشت. اين فتنه حالا حالاها، با اين برخوردها و جَري كردنها يقيناً ادامه خواهد داشت. براي فرداي امنيت ملي چه فكري كردهايم؟ اصلاً امنيت ملي برايمان مهم است يا رفع تكليف و بيلان دادن به بالا دستيها؟ و يا نه… اصلاً امنيت ملي كيلو چند؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعدالتحرير:
از 6 سال پيش تا كنون، نه از فيلم ديدار با «آقا» استفاده كردهام و نه از عكسهاي آن روز سوء استفاده. وليكن از آنجايي كه عدهاي سودجو (امثال عليرضا نوريزادهي وطن فروش كه از همان ديدار بنده در آن روز فيهاخالدونش سوخت و تحليلهاي گلواژهاي سر داد، يا حسين درخشان جاسوس و هفته نامهي تهران مگزين لوسآنجلس كه مطالب پارتيزان را يا لينك دادند يا تجديد چاپ كردند) از هر وسيلهي براي پيشبرد اهداف خود سوء استفاده ميكنند و احياناً از نقد عملكرد نيروهاي عملكننده در روزهاي گذشته برداشت غلط خواهند داشت، در همينجا و رسماً اعلام ميكنم بندهي كمترين تا دنيا دنياست به اين انقلاب بدهكارم و همچنان خود را سرباز گوش به فرمان سيد علي خامنهاي ميدانم.
لذا قصد بنده از نوشتن سطور فوق، آسيبشناسي جريانات بوده و دفاع از مظلوم در هر رتبه و مرتبهاي. كه اين خودش عين شيعهگي است. و چه بسا در همين روز و يقيناً روزها و ماههاي گذشته، بسيار از همكيشان بسيجي بنده، مورد ضرب و شتم و حتا قتل قرار گرفتند و صداي ما هم در نيامد. ولي اگر اينها را نميگفتم يقينا سر پل صراط جور ديگري از من ميخواستند!
عبور از احمدینژاد
شايد بتوان گفت تنها مرام سياسي كه در آن عبور از افرادِ فيالحال اسطوره، تعجبآور نباشد، مرام سياسي در مكتب شيعهي ولايتمدار است. آن روزي كه ليدرهاي جنبش موسوم به اطلاحطلب بحث «عبور از خاتمي» را مطرح كردند، مايي كه بيرون گود بوديم و از خدايمان هم بود كه سر به تن «سيدمحمد خاتمي» نباشد، سر تا پا تعجب شديم. چرا كه خوب ميدانستيم، «محمد خاتمي» براي بسياري كه دل در گروي تغيير و تجديدنظر در ساختار نظام اسلاميمان داشتند نه تنها اسطوره، بلكه خود هدف بود. يعني خيليها از آن جماعت به اين باور رسيده بودند كه خاتمي يك منجي است و اين منجي ميتواند غايت انجام ساختارشكنيشان باشد. ولي آناني كه خود با نظريهپردازيهايشان معجون كاريزماتيك خاتمي را از سالها پيش در «ادارهي اطلاعات نخستوزيري» و حلقهي «كيان» و پاتوق «سلام» و «مركز بررسيهاي استراتژيك رياست جمهوري» پديد آورده بودند، خود خوب ميدانستند كه خاتمي تنها يك وسيله و شايد هم كمتر از آن، فقط كاتاليزور جهش به جهان «پوپر»ي و «فوكوياما»يي و «تافلر»ي بود و حالا كه آن جذابيت و كارايي را از دست داده بايد به اين باور برسد كه ديگر چيزي جز يك «تداركاتچي» نيست. در عين حالي كه ميتواند روي نيمكت ذخيرهي موجسازان آن «حلقهها» و «پاتوقها» بنشيند و انتظار بكشد تا سرمربي تصميم ديگري بگيرد. ولي مرام سياسي در مكتب شيعهي ولايتمدار با اختلاف در نوع نگاه اين پديدآورندهگان معجون كاريزماتيك و كاتاليزور جهش و يك تفاوت ريشهاي در نيّت عمل سياسي، برخي از اسطورهايش تاريخ انقضاء دارد. اصلا شايد بتوان گفت اسطورهها در اين مرام وقتي اسطوره خواهند بود كه به جاودانهگي برسند و اين دو روز دنياي فاني، مهلتي براي اسطوره شدن به كسي نميدهد.
پس از آن كش و قوسهاي انتخاباتي و فتنههاي آخرالزماني و آشوبهاي خياباني، يك هفتهاي است سرمان گرم و دلمان خون پديدهي بدنام و عنصر معلومالحال، جناب اسفنديار رحيممشايي است. در مورد چند و چون ماجرا بهتر است اطالهي كلام نگردد كه همهگي از موضوع باخبرند و پيش از اين نيز در همين وبنامه بسيار به موضوع پرداخته شده است. ولي موضوع قابل بررسي، «محمود احمدينژاد» است.
نگارندهي اين سطور، حدودا دو سال پيش در عالم مجازي اعلام كرد كه اگر روزي حجت مسلمانيمان «خميني» و حجت حزباللهي بودنمان «خامنهاي» بوده و هست، امروز حجت ولايتمداريمان «محمود احمدينژاد» است. چرا كه براي اثبات تبعيت از «ولي» بايد از ابراز بهانههاي بنياسراييلي و نقزدنهاي سهمخواهانه و لوسبازيهاي بچهگانه بپرهيزيم و آني را كه پرچمدار اجراي منويات مقام ولايت است ياري كنيم. دعواهاي خانهگيمان را در خانه حل و فصل نموده و برخي كاستيهاي ناگزير را نيز با چشم اغماض بنگريم. اين بود تا هفتهي گذشته. وقتي «احمدينژاد»، «مشايي» را به عنوان معاون اول خود معرفي كرد، طبيعتا كمي جا خورديم و در محفلهاي خودمان نچنچ كرديم و اميد بستيم به اما و اگرهاي بزرگان قوم، شايد كه مثل قبل فرجي حاصل شود. حتا دلمان را خوش كرديم كه نباشد به قول صاحبان «صداي عدالت»! اين يك موضوع انحرافي است و شايد «دكتر» يك نقشهي راهبردي را مد نظر دارد. خواص دمدستي اعتراض كردند، در روي همان پاشنه چرخيد. خواص بالادست اعتراض كردند، در روي همان…. علما اعتراض كردند، در… زعما اعتراض كردند… دست آخر شخص «آقا» وارد اين مباحث شد و شد آنچه كه انتظارش نميرفت. در هر صورت و به هر شكل، خيلي از دوستان دچار شوك و بهت شدند و كاسهي «چه كنيم؟ چه كنيم» دستشان گرفتند و…
برادران! خواهران! همرزمان! همسنگران! خيالمان و خيالتان راحت باشد كه اتفاق حادّي حادث نشده. اتفاقا همين رويدادهاست كه محك ولايتمداريمان ميشود. اگر آنروز گفته شد «احمدينژاد» حجت ولايتمداريمان است، امروز اين را به عينه ثابت خواهيم كرد. «نيابت عام» حضرت ولي عصر عجلالله تعالي فرجهالشريف كه امروز ردايش بر دوش با كفايت حضرت «آقا» ست،براي شيعهي ولايتمدار جزئي از هدف است و البته نه كل هدف، ولي شخص «محمود احمدينژاد» فقط يك وسيله است. وسيلهاي براي رسيدن به آرمانهاي اصيل انقلاب اسلامي. حال در آنجا كه اين وسيله از رفتن باز بماند و يا در طي مسير دچار مشكل شود، ما نميمانيم، وسيله را عوض ميكنيم. «محمود احمدينژاد» با رأي اكثريت مردم به عنوان رييس جمهور انتخاب شد همانطور كه در اين سي سال در مورد ديگر نامزدها اتفاق افتاده بود منتها با اين تفاوت كه عامل اصلي انتخابش، اذعان به حقانيت گفتمان امام و رهبري و انقلاب و باور اصالت مكتب جهان شمول شيعه بود. حال كه با اين پيشآمد خودخواسته و لجاجت در مقابل امر «ولي» (ولو آنكه بعدا آن را بپذيرد) اصليترين عامل انتخابش مخدوش شده، از او عبور كرده و وي را براي چهار سال به عنوان رييس جمهور تحمل ميكنيم، همانطور كه شانزده سال «هاشمي» و «خاتمي» را تحمل كرديم.
در پايان بد نيست اضافه كنم كه در ايام سر بلند كردن هيولاي فتنه كه به تعبير حضرت آقا «فتنهي عميقي بود، به همان معنا كه در قرآن و نهجالبلاغه آمده است» در باكس تدوين خود (كه از لحاظ جغرافيايي در مركز بروز فتنه هم قرار داشت!) نشسته بودم و در حين كار (كه بيربط با فتنه هم نبود) صداها را ميشنيدم و اميدوار به آينده فقط دلم براي حضرت صاحب عجلالله تعالي فرجهالشريف ميسوخت چرا كه با اين جريانات تنها زحمت آن حضرت بيشتر ميشد كه بزرگترين مدافع و اصليترين صاحب اين نظام و كشور است و انقلاب در سراشيبي ظهور، همچنان مسيرش را به خوبي ميپيمايد. و ديروز باز هم در باكس تدوين كه نشسته بودم و اخبار به هم خوردن جلسهي هيأت دولت را به دليل لجاجتها و خودسريها و خودبزرگبينيها رصد ميكردم، با خود گفتم اگر آن فتنهي بزرگ اتفاق نميافتاد و كام همهمان را تلخ نميكرد و اين فرصت بزرگ را به تهديدي عظيم تبديل نميكرد، با اين تكبر و نخوتي كه به واسطهي بيست و پنج ميليون رأي، خارج از ظرفيتمان برايمان پديد آمده، به كدام درّه و چاه ويل خودپرستي سقوط ميكرديم؟!
اينك… شقشقيهي علي
در جمعهي حماسي ديگر خرداد ماه (كه كثرت حماسههاي اين ماه، قرنها پيش، توسط ابوريحان بيروني و با علم ستارهشناسي پيشگويي شده بود) بار ديگر بغض علي شكست، شعلههايش از دل زبانه كشيد(1) و اينبار پيش از فرونشستن، بيعتشكنان دنياپرست(2)، چموشان دينگريز(3) و دينستيزان باطلمدار(4) را با امواج توفندهي خلق حقشناس، بر زمين كوبيد.
يك هفته پس از حماسهي بينظير انقلاب سوم در جمهوري دهم امت مسلمان ايران، رهبري معظم با اعلام قبلي در نماز آدينهي تهران حاضر شد و گفت هر آنچه را كه سالها مردم ولايتمدار، منتظر شنيدنش بودند. از چند روز پيش كه حضور ايشان در نماز جمعه اعلام شد، همهگان ميدانستند كه اين نماز با ديگر نمازها متفاوت است و بالتبع خُطَب آن نيز با ديگر خطبهها توفير خواهد داشت و از همينرو هر كس كه توان آمدن به محل به پا داشتن اين فريضهي عبادي_سياسي را داشت، با پاي دل آمد و شد آنچه كه دنيا ديد و شنيد.
خطبهي دوم اين نماز از چندين جهت قابل پرداختن است كه باز نويسي آن در اين مجال تنها توضيح واضحات است. ولي اهم نكات برجستهاش كه هيچگاه نبايد از اذهان اهل ولايت مغفول بماند، همان وظيفهي شيعهگي ماست كه بار ديگر در بوتهي آزمايش قرار گرفته است كه آيا بايد جان و تن به سقيفهاي ديگر تسليم كنيم يا نطفهي انحراف در انقلاب را نبسته، ساقط گردانيم؟ مسؤوليت امروز ما در مواجهه با بنيساعدهي ثاني چيست؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پينوشتها:
1) تلك شقشقة هدرت ثم قرّت.
2) ناكثين
3) مارقين
4) قاسطين






















دیدگاههای تازه